برای ایرانیان پرتالی است متمرکز به جغرافیای گردشگری که این جغرافیا بستر مناسبی برای توسعه سایر بانکهای اطلاعاتی از قبیل مشاهیر و بزرگان هر شهر و بررسی آثار آنها و بانکهای اطلاعاتی مثل، خدمات و گردشگری که شامل غذاهای محلی،سوغات،صنایع دستی،بازار،صنعت،اکوتوریسم می باشد.با فرستادن عکس،سفرنامه،فیلم کوتاه،گذاشتن کامنت در آخر هر مطلب و معرفی شغل یا کار خود در آن منطقه، و با به اشتراک گذاشتن این مطالب به توسعه صنعت توریسم کشور کمک کرده باشیم
يکشنبه ٠٧ آذر ١٤٠٠
جستجوی پیشرفته   جستجوی وب
گردشگری
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
عضویت
آمار بازدید
 بازدید این صفحه : 16499
 بازدید امروز : 2632
 کل بازدید : 62985066
 بازدیدکنندگان آنلاين : 5
 زمان بازدید : 0.8759
غار بهمن حجت کاشانی

غار بهمن حجت کاشانی - خرم دره

رویداد خرم‌دره یا درگیری محمدرضا پهلوی و علی پاتریک پهلوی مجموعه‌ای از درگیری‌ها و برخوردهای مسلحانه بود که در اردیبهشت سال ۱۳۵۴ خورشیدی روی داد.

ریشه این درگیری‌های مسلحانه کشته شدن علیرضا پهلوی برادر محمدرضا پهلوی در یک سانحه هوایی بود اما برخی منابع علاوه بر سانحه هوایی، اختلافات فکری و مذهبی مجموعه کاترین عدل، بهمن حجت کاشانی و علی پاتریک پهلوی را با دربار پهلوی، ریشه و دلیل این درگیری عنوان می‌کنند.

این درگیری نهایتاً با بازداشت برادرزاده محمدرضا پهلوی به دست ساواک پایان می‌پذیرد.

پیش زمینه

علیرضا پهلوی در ۶ آبان ۱۳۳۳ درست در زمانی که شایعه ولیعهدی او (به دلیل بچه دار نشدن شاه و ثریا اسفندیاری) بر سر زبان‌ها بود، در یک سانحهٔ هوائی کشته شد. پس از مرگ وی، پسرش علی پاتریک پهلوی را به ایران آوردند و تحت سرپرستی دربار قرار دادند. علی پاتریک پهلوی عمویش محمدرضا پهلوی را بانی مرگ پدرش می‌دانست.

استقرار در خرمدره

کاترین عدل دختر پروفسور یحیی عدل و همسر وی بهمن حجت کاشانی برادرزاده سپهبد علی حجت کاشانی (رییس تربیت بدنی رژیم پهلوی) به منظور دوری از خاندان پهلوی و دربار و با توجه به اختلافات متعددی که با خاندان پهلوی داشتند، در حوالی خرمدره مزرعه‌ای را آباد کرده و به کار کشاورزی می‌پردازند و کم کم مجالسی برای آموزش و آگاه کردن روستاییان تشکیل می‌دهند. ساواک از این رفت و آمدها مطلع شده به آنها هشدار داده، دستور به بازگشت می‌دهد اما با مقاومت آنان رو به رو می‌شود

غار خرمدره

پس از هشدار ساواک کاترین عدل و بهمن حجت کاشانی به غاری در نزدیکی مزرعه می‌روند. در آخر نیروهای امنیتی پهلوی به غار یورش برده و با درگیری مسلحانه که بین طرفین روی می‌دهد، کاترین عدل و بهمن حجت کاشانی کشته می‌شوند

به دنبال کشته شدن بهمن حجت کاشانی و کاترین عدل عده زیادی از جمله علی پاتریک پهلوی فرزند علی رضا پهلوی دستگیر شده و عده‌ای از مقامات بالا و نزدیک به دربار مورد سوء ظن قرار گرفتند. درباره کشته شدن بهمن حجت کاشانی و کاترین عدل روزنامه‌های تهران ده‌ها خبر از تفضیلات ضد و نقیض منتشر کرده‌اند. پس از آن علی پاتریک پهلوی به زندان افتاد اما بعداً با پا در میانی مادر بزرگش تاج‌الملوک آیرملو آزاد و به کلاله تبعید شد. او پنج سال پس از انقلاب به آمریکا رفت و در همانجا ماندگار شد.

شهيدي كه در غبار تاريخ گم شد
گزارشي از زندگي و قيام حماسي بهمن حجت كاشاني

گروه پژوهش بنياد تاريخ پژوهي ايران معاصر

تاريخ معاصر ايران سرگذشت غريبي دارد، اين غربت را مي‌توان در گرايش‌هاي گوناگون تاريخ‌نگاري آن مشاهده كرد. جابه‌جايي رخدادها و نقش‌ها، خدمت‌ها و خيانت‌ها، رنج‌ها و شادي‌ها، پيروزي‌ها و شكست‌ها و خلاصه، گفته‌ها و ناگفته‌ها و نهفته‌هاي آن، بخشي از غربتي است كه تاريخ اين مرز و بوم گرفتار آن مي‌باشد.

قيام شهيد بهمن حجت كاشاني و علي پهلوي (اسلامي) بر ضد رژيم شاه كه ‌اجمال آن در شماره‌هاي اول و دوم فصلنامه براي تاريخ‌پژوهان و ديگر خوانندگان انديشمند آورده شد، يكي از روايت‌هاي غريب تاريخ دوران اخير كشور ما است كه به هر دليلي مانند صدها روايت ديگر در آتش جفاكاري تاريخ‌نگاران، خاكستر شده و مورد پژوهش قرار نگرفته‌ است.

فصلنامه‌ي پانزده خرداد به دليل احساس تعهدي كه به تاريخ اين مرز و بوم و روايت‌هاي فراموش شده‌ي آن دارد، اين رويداد را از لابه‌لاي اسنادي كه در زير خروارها گرد و غبار روزگار مدفون شده ‌است، بيرون كشيد و در قالب يك رويداد تاريخي در معرض ديد خوانندگان و پژوهش تاريخ‌نگاران قرار داد.

براي بسياري از خوانندگان فصلنامه، اين رويداد، در خور توجه و در عين حال باورنكردني بود. كنجكاوي بسياري از خوانندگان عزيز براي آشنايي هر چه بيشتر با علل و انگيزه‌هاي اين قيام، چگونگي خروج تعدادي از جوانان دربار پهلوي از گنداب فسادي كه درباريان در آن غوطه‌ور بودند و پشت كردن آنان به زرق و برق وسوسه‌انگيز، فريبنده و خيره‌كننده‌ي دربار و شرايطي كه باعث شد اين جوانان خداجو تا مرز قيام مسلحانه پيش بروند و حتي تماس شماري از تهيه‌كنندگان سينما و تلويزيون با دفتر مجله و اظهار تمايل آنها به ساخت فيلم و سريال درباره‌ي اين رخداد[1]، انگيزه‌ي مضاعفي در محققان فصلنامه براي پژوهش هر چه بيشتر پيرامون زندگي و قيام آن شهيد پديد آورد. افزون بر اين، زندگي سراسر شور و عشق و معرفت و معنويت بهمن حجت كاشاني و رفتار و كردار خارق العاده و پرجاذبه‌ي او نيز براي محققان و پژوهشگران فصلنامه، نوعي شگفتي و گيرايي ايجاد كرد و آنان را بر آن داشت كه براي شناخت هر چه بيشتر و آگاهي از ايده، انگيزه، هدف و انديشه‌اي كه آن شهيد دنبال مي‌كرد، بيش از پيش به تلاش و كنكاش دست بزنند و به تحقيق همه جانبه و بي‌وقفه بپردازند.

كوشش ما براي پيدا كردن علي اسلامي كه ساليان درازي با شهيد حجت كاشاني رمز و رازي داشته، هنوز به جايي نرسيده‌ است، ليكن دستيابي به ‌يادداشت‌هاي او درباره‌ي بهمن حجت كاشاني و آشنايي با برخي از بستگان و عزيزان آن شهيد، طليعه‌ي ‌اميدي است كه ما را به تكاپوي هر چه بيشتر براي آگاهي از سرگذشت آن شهيد و يارانش وا مي‌دارد.

ما ‌توانستيم پس از گذشت سي سال از شهادت بهمن حجت كاشاني به گوشه‌هايي از جانبازي و فداكاري او پي ببريم و نسبت به روحيه، ايده و انديشه‌ي او آشنايي پيدا كنيم و در پي آشنايي با برخي از اعضاي خانواده‌ي بهمن حجت كاشاني به نكات ارزنده و برجسته‌اي دست يافتيم.

مسجدی که توسط بهمن حجت کاشانی بنا کرد

مان اسلام و تعاليم انسان‌ساز آن ‌درآميختند. هر چند بايد گفت كه در آن ميان، بهمن حجت كاشاني را خصوصيت‌هاي منحصر به فرد و خارق العاده‌اي بود.يادداشت‌هاي علي اسلامي‌ پيرامون زندگي آن شهيد را به دست آورديم كه در اين شماره به نظر خوانندگان مي‌رسد و نيز به گوشه‌هايي از زندگي پر فراز و نشيب او آگاهي پيدا كرديم. دستخط تاريخي او و همسرش كاترين عدل كه صلابت، قاطعيت، ايمان و اخلاص آن دو را به نمايش مي‌گذارد، براي ما از ارزش والايي برخوردار است. 


شناسايي محل زندگي او در خرم‌دره و بازديد غاري كه در آن سنگر گرفته بود، مسجدي كه با دست خود در آن محل بنا كرده بود (كه هنوز پابرجاست) از ديگر دستاوردهاي ما به شمار مي‌آيد و سرانجام آشنايي با خانواده‌‌ي آن شهيد ما را به برخي از اشتباهاتي كه در شماره‌‌هاي ‌اول و دوم فصلنامه درباره‌‌ي اين رخداد داشتيم، واقف ساخت. ما به درستي دريافتيم كه ‌اين بهمن حجت كاشاني بوده‌ است كه برخي از جوانان درباري را به راه ‌آورده و از غفلت و جهالت رهانيده و دگرگوني ژرفي در زندگي آنان پديد آورده ‌است و نيز مشخص شد ‌يكي از كساني كه در درون غار در پي رگبار گلوله و نارنجك ارتش شاه ‌از ناحيه‌ي چشم آسيب ديد، دختر شش ساله‌ي او «معصومه» بوده ‌است كه هنوز هم پس از سه بار عمل جراحي بهبودي كامل نيافته و با درد و رنج توان‌فرسايي همراه ‌است و ما به ‌اشتباه نام او را «فاطمه» نوشته بوديم كه‌ از اين بابت از خانواده‌‌ي آن شهيد و نيز از خوانندگان فصلنامه پوزش مي‌خواهيم.

درباره‌ي زندگي حماسي بهمن حجت كاشاني بايد گفت آنچه بيش از هر موضوع ديگر تأسف‌آور و غم‌انگيز است، غربت و مظلوميت او در دوران زندگي و پس از شهادت مي‌باشد. او در دوران زندگي در ميان خانواده و كسان خويش كه بسياري از آنان در عياشي، ولنگاري و بي‌بند و باري غوطه‌ور بودند، غريب و تنها بود؛ نه ‌او را درك مي‌كردند و نه حرف‌هاي او را. او را عقب‌مانده و فناتيك مي‌دانستند و از او دوري مي‌گزيدند. از اين رو، او ناگزير شد از همه‌ي كسان خود بگريزد و با همسر و كودكان خردسال خويش به خرمدره (روستايي در نزديكي ابهر و زنجان) پناه ببرد و با تنها ياران و همراهان خود (علي و كاترين) به تلاش و كوشش براي بسيج توده‌هاي محروم و ستم‌ديده عليه رژيم شاه و خاندان پهلوي ادامه دهد و سرانجام با آن دو تن يار و همراه خويش به قيام مسلحانه دست بزند و در راه‌ آرمان‌هاي مقدس خويش شربت شهادت بنوشد. 

آن روز نيز كه به شهادت رسيد همه دست به دست هم دادند كه نام و ياد او را از ميان ببرند و ايده و انديشه و انگيزه‌‌ي او را نيز با خود او دفن كنند. بسياري از افراد و اعضاي خانواده‌ي او كه هيچ‌گاه ‌او را برنمي‌تابيدند و او را وصله‌ي ناجوري در خاندان خود مي‌ديدند، كوشيدند كه ‌او را به دست فراموشي بسپرند و راه ‌او را بي‌رهرو سازند. برخي از سردمداران اين خانواده كه در خدمت ارتش شاه بودند و جز چاكري و چاپلوسي براي شاه درسي نياموخته بودند، پس از شهادت او بي‌درنگ به مصاحبه نشستند و او را رواني و معتاد خواندند و از او بيزاري جستند[2] در صورتي كه‌ آن شهيد پاك‌ سرشت، نه تنها هيچ‌گونه ‌اعتيادي نداشت بلكه حتي از نوشيدن چاي و استعمال سيگار نيز خودداري مي‌كرد و چنانكه در شماره‌ي پيش فصلنامه‌ آمد؛ كارگران خود را از مصرف چاي و دخانيات منع مي‌كرد و آنان را بر آن داشته بود كه وسايلي مانند سماور، قوري و استكان را بشكنند و از ميان ببرند تا هيچ‌گونه وابستگي و عادتي در زندگي نتواند آنان را به سازش و كرنش در برابر طاغوت واداشته و از آزادمنشي و پاكباختگي باز دارد.

رژيم شاه نيز كه ‌از راه و مرام او سخت انديشناك بود، در پي شهادت او به تبليغات گسترده‌اي دست زد و تلاش كرد كه ‌او را يك انسان منحرف و ماجراجو و مدعي پيغمبري وانمود كند و دين‌باوران مسلمان را از شناخت او و دريافت اهداف وآرمان‌هاي او دور سازد.

بهمن غريب زيست و غريب از دنيا رفت و تا كنون نيز غريب مانده ‌است. اكنون درست سي سال و چند ماهي از شهادت او مي‌گذرد.[3] در اين مدت طولاني، يك نفر ـ‌آري حتي يك نفرـ از كساني كه داعيه‌ي پژوهشگري، ‌حقيقت‌يابي و تاريخ‌نگاري دارند، نپرسيدند كه بهمن كيست؟ چه مي‌خواست؟ چرا به پا خاست؟ چرا با رژيم شاه به مبارزه و مقابله برخاست؟ چرا به قربان‌گاه شتافت؟ چرا همسر و فرزندان خردسال خويش را به قربان‌گاه برد؟ چرا از زندگي، راحتي، آرامش، آسايش، عيش و نوش و... چشم پوشيد و سر به كوه و بيابان گذاشت؟ چرا آرام و قرار نداشت؟ از چه درد و رنج مي‌كشيد؟ آن سوز و گداز او براي چه بود؟ اين چه دگرگوني ژرفي بود كه در او پديد آمد؟ چگونه‌ يكباره خدايي شد و راه خدا را يافت؟ چگونه ‌اسلام را شناخت؟ چگونه ‌از آيات و روايات، از احكام و اشارات، از طريقت و شريعت، از راز هجرت، از جهاد و حركت، از عشق و شهادت، از عرفان و معنويت، از اخلاق اسلامي، از شايست و ناشايست ديني، از حلال و حرام الهي، از مسئوليت‌هاي يك مسلمان در برابر مفاسد اجتماعي، از بنياد جامعه‌ي آرماني، از تكاليف امت اسلامي ‌در برابر فسق و فجور و جهل و ناداني و... توانست درس‌ها بياموزد و در زندگي خويش به كار بندد؟ راستي آيا شهيد بهمن، اين درس‌ها را در مكتب استادي آموخت يا:

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمـزه، مسئـله‌ آمـوز صـد مـدرّس شد
اين پرسش‌ها و ده‌ها پرسش ديگر درباره‌ي بهمن حجت كاشاني مطرح است كه پاسخ آن آسان به دست نيايد و يك مورخ راستين و يك پژوهشگر تيزبين، متعهد، دردمند و هدف‌مند، نمي‌تواند از كنار آن بي‌تفاوت بگذرد، ليكن با قاطعيت مي‌توان دريافت كه بهمن حجت كاشاني، علي اسلامي ‌و كاترين عدل، گل‌هايي بودند كه در خارستان دربار روييدند و در فضاي تيره و تاريك نظام فسادآلود شاهنشاهي درخشيدند. آنها نمونه‌هايي از هزاران جوان شوريده‌ي «عصر امام خميني» بودند كه زندگي در زير طاق حزن‌انگيز غار سرد و تاريك كوه‌هاي خرم‌دره را بر رواق‌ها و دالان‌هاي پرزرق و برق و آذين‌بندي دربار ترجيح دادند و در جستجوي حقيقت و كرامت انساني از دست رفته‌ي خود به داد

زندگي‌ نامه‌ي شهيد حجت كاشاني

بهمن در ساعت 9 بامداد روز دوشنبه 26/6/1323 هـ . ش مصادف با 28 رمضان 1365 ديده به جهان گشود. جد اعلاي او، حاج ملا عبدالله كاشي از عالمان عارف و با فضيلت بود كه كراماتي درباره‌ي او روايت شده ‌است. يكي از فرزندان آن مرحوم حاج شيخ حسن حجت كاشاني (جد بهمن) مي‌باشد كه ‌از روحانيان بوده‌ است. در دوران توطئه‌ي اسلام‌زدايي رژيم رضاخان، همراه برادرش مرحوم حاج شيخ حسين كاشاني كه از مجتهدين مشهد بود به مخالفت با كشف حجاب برخاست و به رنج‌ها و ناگواري‌هايي دچار گرديد.
پدر بهمن از درجه‌داران ارتش بود و پيوسته به ‌اطراف و اكناف كشور مأمور مي‌شد. از اين رو، بهمن در دوران كودكي و نوجواني مدتي را در شهرهاي مختلف ايران مانند خرم آباد، اصفهان، شهرضا، بجنورد و... گذرانيد. او در آزمون دوره‌ي فني نيروي هوايي شركت كرد و به ‌استخدام نيروي هوايي درآمد و براي تكميل دوره‌ي فني مخصوص هلي كوپتر، به ‌امريكا اعزام شد و پس از پايان آموزش و بازگشت از امريكا در گروه فني هلي كوپتر مخصوص شاه و ملكه ‌انتخاب شد، ليكن از پذيرش آن سر باز زد. 

اين موضع از ديد مأموران و جاسوسان رژيم شاه، پوشيده نماند و آنان را نسبت به ‌او حساس كرد. ازدواج او با خانمي‌ به نام مهوش درخشاني بدون اجازه‌‌ي ارتش‌ براي مقامات آن رژيم، دست‌آويزي شد تا او را تحت تعقيب قرار دهند و از ارتش اخراج كنند و به ‌اتهام تمرد از دستورات و مقررات ارتش، به سه سال زندان محكوم سازند. مراحل بازجويي، محاكمه و محكوميت او حدود دو سالي به درازا كشيد. برخي از مقامات رژيم شاه به سبب موقعيت خانوادگي او كوشيدند كه ‌او را به عذرخواهي كتبي وادارند تا كار به محاكمه و اخراج او از ارتش نكشد، ليكن او از انجام اين پيشنهاد خودداري كرد و از هرگونه پوزش و كرنشي سر باز زد. 

بهمن دوران محكوميت را در زندان پايگاه وحدتي همدان، زندان قصر تهران و زندان بابل گذرانيد. در مدتي كه در زندان قصر به سر مي‌برد، مدتي با خسرو جهانباني (داماد شاه) كه به جرم اعتياد به هرويين در زندان به سر مي‌برد، هم‌سلول بود و به همين مناسبت با علي پهلوي و كاترين عدل (دختر پروفسور عدل) كه به ملاقات جهانباني مي‌آمدند، آشنا شد و توانست آن دو را تحت تأثير انديشه‌هاي ديني خود قرار دهد و در آنان تحول پديد آورد او پس از آزادي از زندان با كاترين عدل كه سخت به ‌او دل بسته بود، ازدواج كرد.[5] 


تاريخ گرايش شديد و شگفت‌انگيز بهمن به ‌اسلام و پايبندي او به ‌احكام اسلامي‌، به درستي روشن نيست كه‌ آيا پيش از دوران زندان بوده و يا اينكه در زندان دگرگوني ويژه‌اي در او پديد آمده‌ است؟ كاوش و كوشش ما در اين زمينه هنوز به نتيجه‌ي قطعي نرسيده ‌است، ليكن پايبندي و باورمندي عميق و ريشه‌اي به ‌اسلام را در دوراني از زندگي بهمن به ويژه در واپسين سال‌هاي عمر او به خوبي مي‌توان ديد. بهمن از روزي كه به ‌اسلام اعتقاد قلبي پيدا كرد، راه خويش را از بستگان، نزديكان و دوستاني كه در پليدي‌ها، كژي‌ها و نادرستي‌ها به سر مي‌بردند جدا كرد و براي رهانيدن آنها از گنداب فساد و فحشا و آلودگي‌هاي روحي و اخلاقي، به تلاش گسترده و دامنه‌داري دست زد و آنگاه كه ‌از اصلاح و هدايت آنها نااميد شد، هر گونه ‌ارتباطي را با آنان قطع كرد و از آنان دوري گزيد. او در پي خودسازي، به محيط‌سازي دست زد و كوشش كرد كه جامعه را از پستي‌ها و پليدي‌ها، زشتي‌ها و نادرستي‌ها نجات دهد و به سوي سعادت و رستگاري و زندگي انساني بكشاند. ليكن به طور عيني دريافت تا روزي كه زورمداران مسخ شده و فاسد، بر كشور سلطه دارند و بي‌بند و باري و نابكاري را در ميان جامعه رواج مي‌دهند، چگونه مي‌توان به ‌اصلاح جامعه ‌اميدوار بود؟ از اين رو، برآن شد كه براي نجات ايران و جامعه‌ي ‌ايراني از سقوط و تباهي، به قيام مسلحانه دست بزند و رژيم شاه و دربار متعفن را از ميان ببرد و رسالت خويش را در راه دفاع از اسلام و احكام قرآن به انجام رساند.


نامه‌اي كه ‌از او به جا مانده ‌است صلابت، قاطعيت و مبارزه‌ي آشتي‌ناپذير او با عناصر آلوده و بي‌بند و بار و مهم‌تر از آن، احاطه‌ي او به آيات قرآني و احكام اسلامي‌ را به نمايش مي‌گذارد. بخش‌هايي از آن نامه را كه خطاب به مادرش نوشته ‌است در پي مي‌آوريم و در مواردي كه به آيات قرآني اشاره دارد، در زيرنويس توضيح مي‌دهيم:
... در مورد پدرم، خدا مي‌فرمايد با كسي كه در آيات ما گفتگو مي‌كند، نشست و برخاست ننما[6] و شما مي‌دانيد كه ‌ايشان از مجادله‌كنندگان و ناباورانند، مثلا مي‌فرمايد در زماني كه بشر به كره‌ي ماه مي‌رود و غيره و غيره و غيره. در ضمن كارهاي ناشايست و كافرانه‌اي انجام مي‌دهند مثل مشروب و قمار و غيره. به هر صورت ما با ايشان رابطه‌اي نخواهيم داشت و قول حضرت ابراهيم كه گفت بيزارم از آنچه شما ‌اي پدر! انجام مي‌دهيد[7] ما هم همان مي‌گوييم و از خدا هدايت ايشان را خواستاريم.

 

بهمن حجت کاشانی وهمسرش (کاترین عدل) درکنار فرزندانش

و اما شما...[8] يكي از حالات ديگر شما در آن دنيا كوري خواهد بود خدا گويد در آن دنيا كورشان برانگيزيم، گويند چرا پروردگارا! گويد همانطور كه شما به آيات ما نابينا بوديد.[9] من دارم داد مي‌زنم بيژن[10] اين غذاي حروم خدا را نبايد بخوره چون توي اون دنيا شكمش پر از درخت زقوم مي‌شه شما مي‌گين حالا دكتر بشه؟! من مي‌گم خدا مي‌گه توي محيط كثيف، جايي كه حروم خدا حروم نيست حلال خدا حلال نيست، زندگي نبايد بكنيد، شما مي‌گين حالا دكتر بشه؟! دكتر بشه كه چند سال از دكتريش استفاده بكنه؟ ده سال؟ 20 سال؟ 30 سال؟ آخرش به كجا بايد بره؟ چرا فكر اين چند سال رو مي‌كنين ولي فكر اون دنيا را كه هميشه پابرجاست نمي‌كنين؟... كله شقي نكنيد، دام شيطان را پيروي نكنيد كه شيطان دشمن شماست از اولياي شيطان بپرهيزيد ازشون دور بشين، ازشون جدا بشين حتي اگر شوهرشان باشد، به جز خدا ياري نيست، به جز خدا ياوري و كمك كننده‌اي نباشد. خلاصه زندگي شما: نه ‌اين دنيا را داشتن و نه آن دنيا را داشتن، مگر خدا رحم كند و شما را هدايت كند تا راه را بيابيد.

بهمن حجت کاشانی

... درضمن از شما حلاليت مي‌طلبم چون منم در راه خدا...  در ضمن غصه نخوريد اگر جهاد شد با شماها كاري ندارم ولي بالاخره عفريت مرگ گريبان همه را خواهد گرفت.

كاترين عدل و زايمان معجزه‌آسا

کاترین عدلكاترين عدل كه ‌از نورچشمي‌هاي دربار به شمار مي‌آمد و دوران نوجواني را در عيش و نوش و سرمستي گذرانده بود، با تأثيرپذيري از انديشه‌هاي والاي شهيد حجت كاشاني، دگرگوني روحي و دروني چشمگيري يافت و توانست از بيراهه‌پويي برهد و سر در راه ‌اسلام بگذارد و همراه بهمن در راه مبارزه با مفاسد اجتماعي بكوشد. در نامه‌اي كه به مادر بهمن نوشته، آمده ‌است:

... مامان عزيزم! چه بگويم كه بهمن به شما نگفته باشد. از دست من فقط براي شما دعا برمي‌آيد. وليكن مامان عزيزم خداوند بزرگ‌تر از آن است كه‌ انسان‌ها آياتش را سرسري بگيرند. مامان عزيزم قرآن را بخوانيد و از او بخواهيد كه شما را هدايت كند... فقط او مي‌تواند شما را از بدي نجات دهد و از آتش جهنم. فقط اوست كه مهربانيش شما را سير خواهد كرد و فقط اوست كه شما را بي‌نياز خواهد كرد... طبق دستور خداوند از محيط فاسد، خودتان را به در آريد... او دعاي بندگانش را اجابت مي‌كند... 
كاترين به رغم اينكه به سبب سقوط از كوه آسيب شديدي ديده و فلج نخاعي شده بود، براي مادر شدن دست به دعا برداشت و از خدا خواست به ‌او فرزندي عنايت كند، شايد به درگاه خدا ناليد كه «رب لاتذرني فردا و انت خير الوارثين».[13] ديري نپاييد كه باردار شد پزشكان متخصص اين بارداري را خطرناك مي‌دانستند و تنها راه چاره را در اين مي‌ديدند كه جنين را با دستگاه مكنده‌ از رحم خارج كنند؛ زيرا نامبرده‌ از سينه به پايين فلج بود، از اين رو، زايمان طبيعي امكان نداشت. عمل جراحي و سزارين نيز روي قسمتي از بدن كه تحرك ندارد و از كار افتاده‌ است امكان‌پذير نبود. ليكن بهمن و كاترين با توكل به خداوند و ايمان والاي خود رخصت ندادند كه با دستگاه مكنده جنين را از ميان ببرند. بهمن اعلام كرد من اجازه نمي‌دهم فرزندي را كه خداوند به من كرامت كرده ‌است، به دست بشر از بين برود. كاترين اظهار داشت: 
... من به لطف و عنايت خداوند بيش از علم پزشكي اعتقاد دارم و حالا كه ‌او عشقي به من داد و مردي را مأمور كرده‌ است تا همسري من را به عهده بگيرد، خودش نيز حافظ و پشتيبان كودكم خواهد بود و موجبات تولد او را فراهم خواهد كرد. قدرت خداوند از قدرت علم بيشتر است...
سرانجام در تاريخ دهم ارديبهشت 1351 اعجاز كم نظير خدايي به وقوع پيوست و در برابر چشمان حيرت‌زده‌ي پزشكاني كه در اتاق زايمان، بر بالين كاترين حلقه زده و هيچ كاري از آنان ساخته نبود، فرزند كاترين و بهمن به طور طبيعي قدم به عرصه‌ي وجود گذاشت و جهان پزشكي را دچار حيرت و شگفتي ساخت. خبر اين زايمان استثنايي و باور نكردني در ميان روزنامه‌هاي ايران و جهان بازتاب گسترده‌اي داشت و حتي بسياري از حق‌ناشناسان و گمشدگان در وادي غفلت و جهالت را به خود آورد و به قدرت و عظمت ماوراي درك و دريافت بشر، باورمند ساخت. 

در همان زمان مجله‌ي زن روز زير عنوان «معجزه» نوشت: 
آيا ممكن است زني كه ‌از زير سينه به پايين گرفتار فلج و عدم تحرك است. آبستن شود و بچه بزايد؟ آيا ممكن است رحم مادري كه‌ از ناحيه شكم به بعد، هيچ حسي ندارد و حتي سوزش آتش را بروي پوست بدن خود احساس نمي‌كند، يك بچه‌ي سالم و خوشگل در خود بپروراند و بدون كمك سلسله‌ ‌اعصاب، اين بچه را از لگن خاصره بيرون براند و دنياي پزشكي را دچار حيرت و شگفتي گرداند؟
آري، اين معجزه در اولين ساعات روز يكشنبه دهم ارديبهشت در يكي از بيمارستان‌هاي تهران روي داد و خانم كاترين عدل، دختر منحصر به فرد پروفسور عدل جراح مشهور، با زايمان فوق العاده و استثنايي خود پزشكان ايران و جهان را دچار حيرت و مردم را به لطف و قدرت پروردگار مؤمن و اميدوار ساخت.
زايمان كاترين عدل يك حادثه‌ي عجيب و كم نظير جهان بود و خبرگزاري‌ها گزارشات مفصلي از آن به دنيا مخابره كردند. تا چند ساعت قبل از تولد كودك، پزشكان معتقد بودند كه در اين حادثه‌ ‌يا مادر از بين مي‌رود يا كودك!
كاترين 24 ساله كه چند سال قبل بر اثر پارگي نخاع شوكي، در حدود قسمت چهارم ستون فقرات، فلج شده و از زير سينه ديگر اختياري از خود ندارد به ‌استقبال مرگ رفت تا مادر شود در حالي كه همه‌ي پزشكان او را از مادر شدن بر حذر مي‌داشتند. كتي با افتخار تمام مادر شد در حالتي كه متخصصان زايمان و حتي پدرش كه‌ از اساتيد علم جراحي ايران است او را از كف‌رفته مي‌دانستند و از نجاتش از اين زايمان دلهره‌آميز مأيوس و نااميد بودند. كدام زنيست كه بگويد من مي‌ميرم ولي فرزندم را به دنيا مي‌آورم. كاترين واقعا به پاي مرگ رفت، ولي با فرزند خود، سالم به جهان زندگي بازگشت و اين معجزه، كرامت و لطف پروردگار نسبت به مقام بزرگ مادري بود.
زندگي كاترين عدل بي‌شباهت به ‌افسانه‌ها و رمان‌هاي تخيلي نيست. او تا 16 سالگي دانش‌آموز دبيرستان ژاندارك تهران بود، يك دختر شاد و سالم كه در يك گردش دسته‌جمعي علمي‌ وقتي كه با دوستان و ياران به كوهستان رفته بود، از كوه پرت شد و سنگي به رويش درغلطيد كتي ساعت‌ها زير آن سنگ ماند و بر اثر اين حادثه نخاع شوكي‌اش پاره شد و ديگر هرگز نتوانست حتي يك قدم بردارد و راه برود. كتي از زير سينه به پايين فلج شد و اختيار هر گونه حركتي را از دست داد. 
در آن زمان همه‌ي قدرت‌هاي پزشكي ايران براي بهبود كتي بسيج شدند، ولي تلاش‌ها سودي نبخشيد، حتي پروفسور عدل پدرش،‌ مردي كه چاقوي جراحي در دستش هرگز نمي‌لرزد، از مداواي دختر خود عاجز ماند. پس از آن كتي زندگي ساده‌اي را دور از اجتماع و جنجال و هياهوي زندگي شهري در ده كوچكي به نام پونك در نزديكي تهران آغاز كرد، تا آنكه ‌يك روز جرقه‌ي عشقي تازه زندگي آرام و معمولي كتي را روشن كرد. او عاشق جواني شد كه به زندگي‌اش روح تازه دميد و اميد زنده ماندن به وي داد، كتي با همه‌ي آن مشكلات پيچيده‌ي جسمي‌ و روحي كه داشت با آنكه نمي‌توانست مثل همه‌ي عروس‌ها در لباس بلند و تور سفيد بخرامد، حلقه‌ي ازدواج «بهمن حجت كاشاني» را به دست كرد و در سايه‌ي عشقي كه به همسرش داشت، شمع زندگي را فروزان نگه ‌داشت. اين درست دو سال و نيم قبل بود، كتي مي‌گفت: من با مردي ازدواج كردم كه خدا براي من معين كرده بود و احساس مي‌كنم كه تا آخر دنيا با او خواهم بود.
شوهر كتي مرد مذهبي و متديني است و به آساني توانسته‌ است از او دختري معتقد و مؤمن و مذهبي بسازد. كتي نماز مي‌خواند، روزه مي‌گيرد و تمام آداب مذهبي را به جا مي‌آورد.
سوره‌هاي كلام الله مجيد را از حفظ دارد و به زبان مي‌آورد و با همين توكل كامل به خداوند بود كه ‌يك روز پيش پدرش رفت و گفت: من مي‌خواهم مادر بشوم!
پروفسور عدل شايد آن روز به خود لرزيد، زيرا مي‌دانست از لحاظ پزشكي حاملگي كتي در حكم مرگ است.
جوابي كه به دخترش داد، در يك جمله خلاصه مي‌شد: 
نه كتي تو نبايد حامله بشوي، براي تو حاملگي خطر دارد. اگر باردار بشوي مي‌ميري، نه، تو نمي‌تواني فرزند سالمي‌به دنيا بياوري... 
اما دختر اصرار كرد مي‌گفت:
من بايد مادر بشوم. اگر بچه را سالم به دنيا بياورم و خودم از بين بروم خوشحال مي‌شوم. مي‌خواهم لذت مادر شدن را بچشم، مي‌خواهم بدون اولاد از دنيا نروم. من تصميم گرفتم اين خطر را امتحان كنم. از مرگ هراس ندارم. توكلم به خداوند است و اوست كه مرا در پناه لطف خود مي‌گيرد... 
پروفسور عدل چاره‌اي جز سكوت نداشت. احساسات دخترش را درك مي‌كرد ولي خطر مرگ را هم بالاي سر او در پرواز مي‌ديد.
فرداي آن روز در يك جلسه‌ي مشاوره‌ي پزشكي، دكتر فرهاد عدل كه ‌از متخصصان امراض زنان و زايمان است درباره‌‌ي امكان و خطرات حاملگي كتي اين‌طور اظهار عقيده كرد:
بعضي از زنان مبتلا به فلج پايين تنه، مي‌توانند حامله شوند به شرطي كه بعد از بيست يا بيست و پنج سالگي گرفتار حادثه شده باشند و معني آن اين است كه قسمت لگن خاصره و اندام‌هايي كه بايد رحم در آن كار طبيعي خود را انجام دهد تا 25 سالگي به سر حد رشد رسيده و نوزاد به هنگام تولد مي‌تواند از لگن خاصره به راحتي عبور كند و ضايعه‌اي به وجود نياورد ولي زناني مثل كتي كه قبل از 20 سالگي گرفتار حادثه‌ي فلج شده‌اند، حاملگي‌شان صد در صد خطرناك است، زيرا اندام‌هاي قسمت پايين تنه‌‌ي آنها به حدي رشد نكرده‌ است كه براي نگهداري و تولد نوزاد مساعد باشد و در نتيجه‌ي تنگ بودن لگن خاصره، بچه به هنگام تولد خفه مي‌شود و از طرفي به علت فشار تنه‌ي بزرگ طفل، مثانه و ساير اندام‌ها دچار پارگي مي‌گردد و زايمان را غير ممكن مي‌سازد.
متأسفانه كتي در زمره‌ي زناني بود كه پزشكان بدن و اندام‌هاي او را مستعد پرورش و تولد طفل نديدند و به وي توصيه كردند كه ‌از مادر شدن منصرف شود.

خداوند مرا حفظ مي‌كند

علي‌رغم توصيه‌ي پزشكان و اخطاري كه به كتي شده بود، او تصميم خود را گرفت. مي‌خواست حتما حامله شود و طفل خود را به دنيا بياورد. مي‌گفت: 
من به لطف و عنايت خداوند بيش از علم پزشكان اعتقاد دارم و حالا كه ‌او عشقي به من داد و مردي را مأمور كرد تا همسري من را به عهده بگيرد، خودش نيز حافظ و پشتيبان كودكم خواهد بود و وسيله و موجبات تولد او را فراهم خواهد كرد. قدرت خداوند از قدرت علم بيشتر است.
با اين استدلال، خانواده‌ي عدل چاره‌اي جز تسليم شدن نديدند و در عين حال كه مي‌دانستند كه تصميم خطرناك و هراس‌انگيزي است، كتي را در اجراي تصميم خود، مختار گذاشتند و دكتر عدل مأموريت يافت تا در دوران حاملگي از اين مادر استثنايي كه لذت عشق مادري را بر لذت ادامه‌ي زندگي ترجيح داده بود، مراقبت كند و كليه‌ي موجبات و وسايل را در اختيار او بگذارد.
در ماه دوم بارداري، پزشك مشاور متوجه شد كه علاوه بر فلج و عدم حساسيت پايين تنه، كتي سابقه‌ي كسالت كليه دارد و عمل كليه‌هايش نيز طبيعي نيست و در مورد زنان طبيعي وقتي كليه‌ها نتواند بار حاملگي و اوره‌ي خون را به خوبي بكشد، دكتر حاملگي را قطع مي‌كند؛ زيرا عدم توانايي كليه، خطر مرگ دارد.
پزشكان ده‌ها نوع آزمايش روي كاترين انجام دادند تا بالاخره به ‌اين نتيجه رسيدند كه كليه‌ها قادر خواهند بود از نظر تئوري، حاملگي را تحمل كند. ولي همه چيز با احتياط و توكل به خدا پيش مي‌رفت. كتي اراده‌ي وصف‌ناپذيري دارد، كسي كه خودش به ضرب «الله ‌اكبر» زنده‌ است، حالا خطر يك زايمان غير طبيعي و بارداري را هم بدوش مي‌كشد. از ماه سوم شنيدن صداي قلب كودك به وسيله‌ي دستگاه «اولتراسيون» روح ديگري به زندگي كتي بخشيد، ولي در ماه چهارم يك عفونت كليه در سمت راست و در ماه ششم عفونت ديگري در سمت چپ كارها را مشكل كرد، اما خدا با كتي بود و او حاملگي‌اش را دنبال مي‌كرد و مريض خوبي بود و مو به مو دستورات پزشك را اجرا مي‌كرد.‌ 
در ماه هفتم باز هم كار كليه‌ها را بررسي كردند و دكترها به ‌اين نتيجه رسيدند كه ‌ادامه‌ي حاملگي بي‌خطر است، فقط خدا عاقبت زايمان را به خير كند، از ماه هشتم يكسري انقباضات رحمي ‌پيش آمد كه كاترين را ناراحت مي‌كرد. آخر او هرگز نمي‌توانست مثل يك مادر طبيعي احساس درد زايمان كند، يعني او اصلا از سينه به پايين هرگز احساس درد نمي‌كند، تنها سقط شدن رحم و اين‌گونه ‌انقباضات علامت زايمان پيش‌رس او را نشان مي‌داد، كتي دو سه بار به بيمارستان مراجعه كرد ولي بعد از مدتي اين انقباضات رفع مي‌شد و او را مرخص مي‌كردند و دوباره به خانه بازمي‌گشت. 
تنها از نظر درد زايمان نبود كه با زنان ديگر فرق دارد، او يك تفاوت عمده‌ي ديگر هم داشت كه خطر را چند برابر مي‌كرد و آن اينكه هرگز نبايد او را سزارين مي‌كردند و يا در شكم و رحمش پارگي به وجود مي‌آوردند، زيرا به علت وضع خاص بدنش و عوارض فلج، جاي هر نوع زخمي‌ در بدن كتي تا چندين سال بهبود نمي‌يابد. طبق توصيه‌ي پروفسور «دووآت ويل» استاد دانشكده‌ي پزشكي ژنو كه چندي قبل براي مشاوره‌ي پزشكي به تهران آمده بود، كتي را بايد چند هفته زودتر از موعد مقرر زايمان به علت آنكه نمي‌توانند به طور طبيعي و با فشار رحم فرزندش را به دنيا بياورند، سزارين مي‌كردند و بچه را يك ماه زودرس به دنيا مي‌آوردند. 
ولي اين كار هم اصلا‌ امكان نداشت، زيرا تا هر زخمي‌ در بدن كتي جوش بخورد، سال‌هاي سال طول مي‌كشد، پس در صورت عمل به توصيه‌ي دكتر دووآت ويل و اقدام به سزارين، كتي بايد زخم دردناكي را تا چند سال تحمل مي‌كرد، اما دكتر عدل پزشك مخصوص، زائو را متقاعد كرد كه نوزاد يا بايد به طور طبيعي به دنيا بيايد و يا از بين برود. مشكل بزرگ ديگري بر سر راه زايمان كتي بود، او چون ماهيچه‌ي شكم ندارد زور و فشاري را كه‌ يك زن معمولي براي به دنيا آوردن بچه‌اش به كار مي‌برد، نمي‌تواند به كار اندازد، زيرا عضلات شكم او عصب و تحرك ندارد و كمك مادر به تولد كودك و انجام زايمان را غير ممكن مي‌سازد. بدين‌ترتيب اين مادر استثنايي با چهار مشكل بزرگ روبه‌رو بود :
1. كوچكي لگن خاصره و امكان خفه شدن طفل.
2. كوچكي اندام‌هاي پايين‌تنه و امكان پارگي مثانه و خونريزي منجر به مرگ.
3. عدم احساس درد و فشار زايمان كه نتيجه‌‌ي آن عدم امكان كمك به تولد و انجام مرحله‌ي زايمان بود.
4. عدم امكان سزارين براي آنكه زخم در قسمت پايين‌تنه‌ي كتي گاه تا ده سال خوب نمي‌شد و چرك و عفونت ممكن بود وارد خون شود و منتهي به مرگ شود.
از روز شنبه‌ي گذشته ده نفر پزشك متخصص بيست و چهار ساعت با اين مشكلات دست به گريبان بوده‌اند و مي‌كوشيدند اين مادر استثنايي، نوزاد خود را صحيح و سالم به دنيا آورند.
اسامي ‌و تخصص پزشكان از اين قرار است :
دكتر فرهاد عدل و دكتر پيرنظر و دكتر ثابتي و دكتر رزم آرا متخصص بيماري‌هاي زنان و زايمان، دكتر شايگان طبيب اطفال، دكتر كسايي متخصص بيهوشي، دكتر اصلاني جراح عمومي، دكتر جهانشاهي متخصص جراحي اعصاب، خانم شريفي ماماي كشيك و پروفسور عدل پدر كتي كه سمت استادي بر همه‌ي دكتر‌ها داشت، شخصا رياست تيم پزشكي را بر عهده گرفته و در حالي كه لباس عمل پوشيده بود، اختيار كار را به دست دكتر فرهاد عدل و يارانش داده بود. كتي درد مي‌كشيد، ولي نه مثل درد ساير زنان حامله، بلكه درد انقباض رحم كه خاص او بود. 
هرگز هيچ مادري براي به دنيا آوردن فرزندش چنين زجري نكشيده‌است، عوارضي كه ‌يكي بعد از ديگري بروز مي‌كرد، گرفتگي بيني، سرخ شدن پوست صورت، باز شدن مردمك چشم‌ها و بالاخره بالا رفتن فشار خون، همان خطري كه دكتر‌ها هم از آن وحشت داشتند. هرنوع بالا رفتن فشار خون بيش از سيزده در زن حامله ممكن است باعث جدا شدن جفت از رحم بشود و بچه در ظرف چند ثانيه در خونابه‌ي رحم خفه بشود. فشار خون كتي تا چهارده بالا رفت و هر لحظه چشمان پزشكان به عقربه‌ي فشار سنج خيره‌تر شد و غمشان مي‌گرفت كه پس از آن همه تلاش، طفل در آخرين مرحله‌ي زايمان خفه شود. كنترل فشار خون نيز مشكل بود و بالاخره براي جلوگيري از جدا شدن جفت از بچه‌، آخرين مخاطره‌ي پزشكي در سر راه كتي قرار گرفت و دكتر فرهاد عدل با اجازه ‌از پروفسور عدل، دستور سنتو سينون داد ـ و اين كار يك ريسك مخاطره‌آميز است كه هم دواست هم سم. هم راه نجات است و هم امكان مرگ دارد ـ اين يك اجازه‌ي ساده ‌از يك پدر نبود. پروفسور گرفته و ناراحت و عصبي، انگار كه حكم قتل دخترش را صادر مي‌كند به دكترها گفت: 
«هرچه مي‌خواهيد بكنيد. ان شاء الله‌ اين خطر رفع مي‌شود.» اين اعتراف از زبان يك پزشك مشهور و اين هيجان بزرگ در ميان يك تيم ده نفري از بهترين متخصصان علم طب، بار ديگر اين حقيقت را ثابت كرد كه در بسياري از لحظات، چشم اميد پزشكان نيز به سوي آسمان و متوجه قدرت لا يزال پروردگار است كه بيش از هر دوا و درماني مي‌تواند حافظ و حامي ‌بندگان خود باشد و شب يكشنبه‌ي گذشته‌، مرگ و حيات كتي عدل و نوزادش در گرو لطف خدا بود و تلاش‌هاي تيم پزشكي رشته موي باريكي بود كه بدون عنايت پروردگار كاري از دستش ساخته نبود. عجيب آنكه در ميان اين دلهره و هراس‌ها خود كتي آرام بود و دائما مي‌گفت:
«نترسيد، ‌من و طفلم زنده مي‌مانيم.» و هرگاه كه درد به‌ او فشار مي‌آورد، نگاه محبت آميز شوهر و كلمات آرام‌بخش او، كتي را آرام مي‌كرد. حوالي ساعت ده بعد از ظهر، يك لحظه‌ي بحراني پيش آمد و فشار خون كتي ناگهان از مرز 14 گذشت. رنگ از روي همه پريد و ناقوس خطر در اتاق شماره‌ي 224 به صدا درآمد. پزشكان كار را تمام شده مي‌دانستند. جان مادر و طفل هر دو در آستانه‌ي خطر بود. پروفسور بار ديگر به سراغ شوهر كتي رفت و از او خواست با استمداد از رابطه‌ي عاطفي كه با كتي دارد، روحيه‌ي دخترش را قوي نگهدارد و با كلمات و عبارات خاص، گرمي ‌ايمان و جرأت استقامت را در دلش زنده كند. شوهر كتي مردي مؤمن و معتقد است، شروع به خواندن آياتي از كلام‌الله مجيد كرد و سپس قطعه ناني را در دهان كتي گذاشت و گفت: اين بركت الهي را بخور، به تو قوت مي‌بخشد. 
همين اقدام يك معجزه بود، زيرا لحظه‌اي بعد كيسه‌ي آب رحم پاره شد و مقدمات تولد آغاز گرديد. رحم با فشارهاي پياپي، بچه را غلتاند و پزشكان كه بارقه‌ي ‌اميدي يافته بودند، با كمك ماساژ، سر بچه را به سوي دهانه‌ي رحم چرخاندند.
با وجود سر درد شديدي كه زائو را به عذاب آورده بود و با وجود نوسانات فشار خون، دهانه‌ي رحم كم كم باز شد. سه ساعت تمام طول كشيد تا اين صحنه‌ي پراضطراب به پيروزي انجاميد و در ساعت سه و نيم بعد از نيمه شب دهانه‌ي رحم به قسمي‌ باز شد كه سر بچه بيرون آمد و پزشكان با سرعت و دستپاچگي به كمك فورسپس نوزاد را بيرون كشيدند... و جنگ مرگ و زندگي با پيروزي به پايان رسيد، كتي و نوزادش شامل لطف پروردگار شدند و ستاره خاموش نشد و كتي صداي گريه‌ي نوزادش را در عالم بيهوشي و هشياري شنيد و لبخندي زد و گفت: شكر خدا...

فاطمه حچت  کاشانی

نوزاد دختري بود كه دو كيلو و هشتصد گرم وزن داشت و از صحت و سلامت كامل برخوردار بود.
اما اين پايان مشكلات كاترين نيست. او از خطر رهيد، ولي تازه‌ اول زحمت و كوشش و تلاش است. با وجود نقصي كه دارد، مي‌خواهد فاطمه را شخصا شير بدهد،‌ او را با دست خود حمام و قنداق كند و براي او يك مادر واقعي باشد و يك‌ ساعت هم او را به دست لَـلِه و دايه نسپارد. زيرا معتقد است يك مادر خوب مسلما بايد اولادش را شخصا بزرگ كند و طعم و لذت زندگي و مادري را به فرزند خود بچشاند.
فرداي روز زايمان براي مصاحبه به ملاقات كتي رفتم، حالش خوب بود و چهره‌ا‌ي گلگون و شاداب داشت. خوشحال و خندان و پيروز به نظر مي‌آمد، اما حاضر به مصاحبه نبود. مي‌گفت: 
من اهل تبليغات نيستم. من به جامعه تعلق ندارم زيرا سال‌هاست كه گوشه‌نشيني پيشه كرده‌ام و مايل نيستم عكس و شرح حالم در مجله چاپ بشود. حادثه‌ي زايمان من صحنه‌اي و نمايشي از قدرت الهي بود و اگر سايه‌اش بر سر من و طفلم نبود حالا هيچ كدام از ما دو نفر زنده نبوديم.
روز بعد كه به ديدارش رفتم از تخت خواب پايين آمده و سوار چرخش شده بود و داشت به طرف اتاق نوزادان مي‌رفت. پرستار مي‌خواست طرز شست و شوي بچه را به ‌او ياد بدهد و كتي چه كنجكاو به دست‌هاي پرستار نگاه مي‌كرد. همان روز گفتگوي كوتاهي با او داشتم.
به شوخي گفتم بايد خيلي به سر بشريت منت بگذاري كه با اين همه زجر و عذاب و خطر، حاضر به مادر شدن شدي و طفلي را به دنيا آوردي؟
خنده‌اي كرد و گفت: من فقط مي‌خواستم وظيفه‌ي مادريم را انجام بدهم، حالا به هر بهايي كه شده فرق نمي‌كرد. زندگي آنقدرها هم باارزش نيست.
ـ راستي كاترين چه‌ آرزوهايي براي دخترت داري؟
گفت: دلم مي‌خواهد مثل يك زن مسلمان بزرگ بشود و به خدا و رسول و ائمه‌ي ‌اطهار معتقد باشد. همان‌طور كه خداوند فرموده وظيفه‌ي يك زن در وهله‌ي اول انجام وظيفه‌ي مادري و بچه‌داري است و اطاعت از شوهر. من نمي‌خواهم دخترم تحصيلات عالي كند و خانم دكتر و يا مهندس بشود. آرزو دارم او مثل زنان مسلمان قديم، پرورش پيدا كند و آدم خوبي بشود. از آن زن‌هايي كه در اين عصر و زمانه پيدا نمي‌شوند و وجود ندارند.[14] 
اطلاعات بانوان نيز در مورد زايمان معجزه‌آساي كاترين آورده‌ است:

زني كه به عشق مادر شدن به استقبال خطر رفت

در ساعت چهار و نيم بامداد دوشنبه 11 ارديبهشت ماه، كاترين عدل يگانه دختر پروفسور عدل كه به علت سقوط از كوه فلج شده بود، پس از گذراندن لحظاتي سخت و خطرناك و بحراني، صاحب دختري شد و شوهرش او را فاطمه نام نهاد.
كاترين عدل تنها دختر پروفسور عدل هشت سال قبل به ‌اتفاق همكلاسي‌هايش دانش آموزان دبيرستان ژاندارك به كوهنوردي رفت و چون در كوه‌ از ساير دوستان خود عقب ماند به جستجوي دوستان گمشده‌ي خويش رفت و به علت شتابي كه داشت از كوه سقوط كرد و پاهايش سخت صدمه ديد و با وجود معالجات فراوان بهبود نيافت و افليج شد.
كاترين 23 ساله كه مدت دو سال نيم از ازدواجش با بهمن حجت مي‌گذرد و نه ماه بارداري پر دلهره را پشت سر گذاشته‌ است، در بيمارستان آبان دختري زيبا و سالم با وزن دو كيلو و هشتصد گرم به دنيا آورد و نام او را به خواست پدر بچه، آقاي حجت، «فاطمه» گذاشت.
كتي يك مادر نسبتا كم سن و سال و ظريف‌اندام است. چهره‌اش بيشتر از آنكه مادرانه باشد، هنوز شباهت فراواني به چهره‌ي يك دختر كم سال و مجرد دارد. پوست صورتش لطيف و چشمانش درشت و قهوه‌اي و گيسوانش روشن و بلند است.
پزشك مخصوص او پسرعمويش دكتر فرهاد عدل متخصص بيماري‌هاي زنان و زايمان بود و فرهاد عدل از همان آغاز بارداري، كاترين را تحت نظر داشت تا در روز شنبه 9 ارديبهشت ماه، ساعت 1 بعد از ظهر اولين علائم زايمان و درد مشاهده شد. بلافاصله جريان را به دكتر فرهاد عدل اطلاع دادند و ساعت 4 بعد از ظهر همان روز كاترين را به بيمارستان آبان منتقل كردند. ساعت سه و نيم بعد از نيمه شب او را به ‌اتاق عمل بردند و گرچه عمل زايمان كاترين به طور طبيعي صورت گرفت، بسيار مشكل بود. در حقيقت يك گروه پزشكي در جريان زايمان كاترين عدل با يكديگر همكاري داشتند، چه [اينكه] كاترين مادري بود كه نمي‌توانست مانند ساير مادران به طور طبيعي وضع حمل كند و تمام كوشش پزشكان در اين بود كه حتي المقدور اين وضع حمل به طور طبيعي صورت گيرد. ولي قبلا‌ اقدامات لازم صورت گرفته بود و حتي براي اطمينان خاطر از پروفسور (دووات فيلد) استاد جراحي دانشكده‌ي پزشكي ژنو نيز دعوت شده بود كه براي مشاوره با ساير پزشكان مجرب و با تجربه‌ي ايراني در زايمان كاترين همكاري داشته باشد.
ولي شايد نگراني گروه پزشكي كه دست‌اندركار زايمان كاترين بودند، كمتر از كساني كه خارج از اتاق در انتظار زايمان كاترين بودند، نبود. همه مي‌دانستند كه بيمار به علت طبيعي نبودن وضع جسمي‌اش در مرحله‌ي بحراني و خطرناك قرار دارد. بايد براي نجات او حداكثر كوشش و دقت را به كار گرفت.
پزشكاني كه بر بالين كاترين بودند، دكتر فرهاد عدل، دكتر پرويز پيرنظر، دكتر ثابتي، پروفسور عبدالعظيم شايگان و چند پزشك سرشناس ديگر بودند.
دو سال و نيم قبل كاترين و بهمن با يكديگر به دنبال عشقي عميق ازدواج كردند. كاترين تحصيل كرده‌ي مدرسه‌ي ژاندارك است و آرزو دارد دوازده فرزند داشته باشد.

هدايا

اولين هديه را سركار عليه خانم فريده ديبا براي كاترين فرستاده بودند و آن يك سجاده و جانماز بود. شوهر كاترين مرد متديني است و كاترين نمازش ترك نمي‌شود. او همان‌طور كه نشسته‌ است وضو مي‌گيرد و نماز مي‌خواند. زني بسيار مذهبي و معتقد به فرايض ديني است...
روزنامه‌ي اطلاعات نيز زير عنوان «يك زايمان فوق العاده و استثنايي در تهران»، گزارش داد:
... سپيده دم ديروز كاترين عدل دختر پروفسور عدل كه در اثر حادثه‌اي از چند سال قبل قسمتي از بدنش فلج شده است، در بيمارستان آبان دختري به دنيا آورد كه نام او را فاطمه گذاشتند... از لحظه‌اي كه كاترين باردار شد، يك نوع نگراني و اضطراب در خانواده پيدا شد، زيرا زايمان با بيماري و وضع وي خطرناك به نظر مي‌رسيد... چون خطرات بي‌شماري بيمار را تهديد مي‌كرد...
دكتر فرهاد عدل مي‌گويد: اين مشكل‌ترين بيمار من بود... تجويز برخي از داروهاي لازم براي بيمار مجاز نبود و برخي ديگر از داروها تأثير نداشت. در لحظات حساس درد و رنج شديد كه از دست من كاري برنمي‌آمد. نگاه محبت‌آميز و كلمات آرام شوهرش تنها مسكن مؤثر به شمار مي‌رفت. من در لحظاتي كه احساس عجز مي‌كردم وي را به كمك مي‌طلبيدم.
دكتر فرهاد عدل مي‌گويد: يك بار كه ديگر اميدي باقي نمانده بود و من مأيوس شده بودم، شوهر بيمار كه داراي ايمان شگفت‌انگيزي به خدا و ماوراء ‌الطبيعه است، قدري نان به ما داد و گفت اين بركت الهي را بخوريد، من و بيمار بي‌اختيار از آن خورديم، از آن لحظه به بعد بارقه‌ي اميد درخشيدن گرفت...[16]

روايت علي اسلامي (پهلوي) از بهمن حجت كاشاني و انگيزه‌هاي قيام او

علي اسلامي (پهلوي)

جا دارد كه دنباله‌ي جريان پرماجراي شهيد حجت كاشاني را از نوشته‌ي يار و همراه او علي اسلامي (پهلوي) بخوانيم كه تا واپسين لحظه‌هاي زندگي با او بوده و از زندگي پرافتخار و شگفت انگيز او آگاهي و اطلاع گسترده‌اي دارد. اين نوشته‌ي تاريخي از طريق خواهر شهيد بهمن حجت كاشاني به دست ما رسيده است.

از علي اسلامي و همچنين خانم معصومه حجت كاشاني فرزند شهيد بهمن حجت كاشاني كه يكي از بازماندگان آن رخداد تاريخي هستند و يك چشم خود را نيز در اين قيام از دست دادند و همچنين خواهر محترمه‌ي بهمن حجت كاشاني به خاطر اعتمادي كه به فصلنامه نموده‌اند، سپاسگزاريم. قابل ذكر است كه نوشته‌ي علي اسلامي بدون دخل و تصرف و فقط با مختصري ويرايش ادبي جهت گويايي مطلب منتشر مي‌شود.

مقدمه

رب اشرح لي صدري و يسر لي امري واحلل عقده من لساني يفقهوا قولي. 
نوشته‌ي حاضر حاوي خاطره‌اي است كه از عقل تا به عشق آغاز يافته و به انجام مي‌رسد. آري شروعش عقل است و پايانش عشق. آن عشق كه آيينه‌ي بلند نور است و آن عقل كه قضاوت‌هاي ظاهري‌اش در برابر عشق دورانديش كور است. عقل گاهي از احساس حمايت مي‌كند و چراغ هدايت ناميد مي‌شود و گاه در ستيغ دنيا گام مي‌زند و در آغوش حرص و حسد و غرور آرميده مي‌شود. عقل تيره، همان حرص است كه آدم را از بهشت به دنياي خراب آباد آورد. عقل تيره همان حسد است كه حوا را با آدم مهربان كرد (البته با تبلور يافتن لعياي حوريه). عقل تيره همان غرور است كه به لباس شيطان در حضور بواشير ظاهر مي‌گردد. اما عقل روشن آنست كه شمع وجدان آدمي از او تلالو مي‌يابد. عقل روشن همان نفس ملهمه و سپس مطمئنه است كه آدميزاده را تا مقام والاي انساني پيش مي‌برد و حجاب اوهام را به تيغ همت مي‌درد. در عقل، آدمي مي‌رود تا به ظلمت مي‌رسد و كوري خرد را در مي‌يابد. ولي در عشق، آدمي مي‌درخشد و مثل آفتاب به زمين و آسمان روشني مي‌بخشد.

انسان تا به شهادت نرسد مزه‌ي زندگي و حيات را در نمي‌يابد و روح رحماني در او متجلي نمي‌گردد.
البته طريقه‌ي شهادت با مشيت حضرت حق تحقق مي‌پذيرد. به حكمت خداوند مختلف مي‌نمايد و به مصلحتش دگرگون مي‌شود. به عدلش صورت مي‌گيرد و به فضلش مشعشع مي‌گردد.
در حديث قدسي[17] آمده است كه هر كه مرا طلب كند مي‌يابد (مرا) و هر كه مرا يافت دوستم مي‌دارد و هر كه دوستم داشت من دوستش دارم و من هر كه را دوست بدارم عاشقم مي‌شود و هر كه مرا عاشق شد من عاشقش مي‌گردم و هر كه من عاشقش شدم به تيغ عشقم كشته مي‌شود و هر كه را كشتم خونبهايش مي‌شوم (خونبهاي او بر من است).
اين يادداشت حكايت غصه‌هاست و داستان عشق مردان خداست. 
اين نوشتـه آيينــه‌ي ديـدار اوست مي‌رسد از او به گوش، آواي دوست
اين سرود عشق را بس نغمه‌‌هاسـت نغـمــه‌هاي آسمــانـي را نــواست 
نغمـه‌ها در پــرده‌ها عشق خداست آتـش ايـن عشـق نـور كبــرياسـت

اين كتاب انگيزه‌ا‌ي از عشق اوست مستي عشاق ما از آن به سهولت قطره‌اي از خم او در جام ماست، مستي پيوسته‌مان زدن مي ‌رواست.
شمع ما را ساز و سوزي ديگر است اشك آن پروانـه را خاكستـر است 
آري اين دفتر سرشار از سوز و سازهاست.

پرده‌اي در شور به زاد دارد كه كفر و ايمان را در هم ريخته از «لا»، «الا» مي‌آفريند، كفر را از لوح مي‌زدايد و ايمان را برمي‌گزيند.
مسلماني را مي‌ستايد تا به مقام انساني رسد و انسانيت را به رأفت لاهوتي مي‌آرايد تا با گوش جان از صوامع ملكوتش آواز آيد. در اين وادي نفس «اماره» منكوب است و نفس «لوامه» محلول است و «ملهمه» در نواست و «مطمئنه» در آرامش است و «راضيه» در رضاست و «مرضيه» در خشنودي دل‌هاست و «قدسيه» محرم حريم كبرياست.
مشنو از ني، ني نواي بينواسـت بشنو از دل، دل حريم كبرياست
نـي بسوزد ليك خاكستر شـود دل كه سوزد محرم دلبــر شود
درباره‌ي عقل و عشق، اهل دل نكته‌ها پرداخته‌اند.

عقل تيره يعني آن عقلي كه انسان را به سوي لذات زود گذر دنيا راه مي‌نمايد و شهوات را در نظر ديده‌ي حريص، مي‌آرايد و حرص و حسد و غرور را كه مايه‌ي بدبختي انسان است تقويت مي‌كند.
اما عقل روشن آن تبلور موجوديت مقام انساني، چراغ روشني است كه راه پر ابهام و ظلماني حيات را از بيراهه‌هاي گمراهي و تباهي مي‌نماياند و صراط مستقيم را تعيين مي‌فرمايد. آن صراطي كه خداوند كمالش خوانده و راه نجاتش دانسته است اين مسير سعادت را پيمودن و به عنايت خوشبختي رسيدن توفيق مي‌خواهد و (توفيق رفيقي است، به هر كس ندهند پر طاووس به كركس ندهند) مشمول فيض الهي شدن يعني از بند اين خاكدان جستن و از هواي نفس رستن و ديو غرور را شكستن و در ديد غير را بستن است و كسي كه خدايش مورد عنايت قرار دهد و حق از وي خشنود شود به عشق كلي راه مي‌يابد و به مسند عزت مي‌نشيند و بايد دانست كه يكي از پايه‌هاي اساسي عشق كلي عقل روشن است و هادي انسان به مقام نفس مطمئنه مي‌باشد.

آنان كه چشم از ظواهر زيورگون اين دنيا دوختند و فضائل و علم و تقوي اندوختند و شمعي شدند و خود سوختند و بزم غير را برافروختند، گوي سعادت از ميدان زندگي با چوگان ايمان راسخ بربودند و راهي به عالم باقي گشودند.

باري اين خاطرات، افسانه‌ي پرفسوني است از داستان عشقي، ديني و اسلامي بهمن حجت كاشاني با كاترين عدل كه هر دو از دوستان نزديك من بودند.
از خوانندگان گران‌قدر استدعا دارم كه هرگاه به نظرشان قصوري (كه بسيار است) ملاحظه نمودند براي افزايش بصارت نگارنده، متذكر گردند كه تا نويسنده را عيب نگيرند، نوشته‌اش اوج نگيرد و كمال نپذيرد.
اين نامه‌ي مختصري است كه از عرضه‌ي آن به بازار اربابان ادب شرمينم و آرزومندم كه مرا به هنر خويش، بيش نگرند و خطاهايم را بنمايند و اين‌ همه كاهش را به تلألؤ فضايل خويش ببخشايند و در خاتمه، آرزوي تبلور‌، ادب و شرف و انسانيت را در نظر نويسندگان شيرين كار و فاضلان بيدار، از حق جل و علا مسئلت دارد.

آشنايي من با بهمن حجت كاشاني

زندان قصر دو قسمت چشمگير داشت كه يكي خاص نظاميان بود و قسمت ديگر مخصوص غير نظاميان.
من به همراه دوستانم كه عبارت بودند از:
كاترين عدل، بيژن، كامي، حسين و مينا پناهي در بخش ديگر زندان كه همه نظامي بودند به ديدار خسرو جهانباني مي‌رويم.
خسرو در خدمت نظام، پايبند عشقي نامطلوب مي‌شود ناگزير سر از زندان در مي‌آورد. اين عشق نافرجام، عشق شهناز دختر شاه معدوم[18] بود، و چون بي‌اجازه‌ي نيروي ارتش و خودسرانه، اقدام به ازدواج مي‌كند به زندان قصر گرفتار مي‌آيد.
هم سلولي خسرو جواني است به نام بهمن كه در نيروي هوايي خدمت مي‌كرد. بهمن هم چون بدون اجازه‌ي آن سازمان ازدواج كرده بود به همين مناسبت در زندان قصر زنداني شد.
خسرو و بهمن هم سلول بودند و گاهي خسرو كه جواني دل به نشاط بود از حزن پيوسته‌ي بهمن دلتنگ مي‌نمود اما در اين غمخانه، دلش به ديدار دوستان در روزهاي ملاقات خوش مي‌شد. در اين ديدارها بود كه كاترين با بهمن آشنا مي‌شود و زندگاني پرماجرايي برايشان به وجود مي‌آيد كه برگي بر كتاب تراژدي عالم مي‌افزايد.

شخصيت بهمن

بهمن جواني است خوش قد و بالا با چهره‌اي مردانه و ريشي انبوه با ابرواني پيوسته، نسبتا قوي. نگاه‌هاي عميق و حزن آلود بهمن، با آن نفوذ به نامحرمانه‌ترين پرده‌هاي قلب كاترين رسوخ مي‌كند و آتش عشق را در جان او كه در حادثه‌ي زندگي به خاكستر مي‌مانست، شعله‌ور مي‌سازد.

نگاه‌هاي ممتد و مات كاترين در دل و جان بهمن غوغا مي‌كند و چشمه‌ي چشم، خون دلش را به دامان جان مي‌ريزد. بهمن به راستي به او عشق مي‌ورزد. اما آتش اين شوق را در زير حجاب خاكستر عشقي فراموش شده، مخفي مي‌كند.
بهمن داراي احساسي پاك و بي‌شائبه بود. در خانواده‌اي مسلمان به دنيا آمده، ديانت را جزو جوهر خويش مي‌دانست.
زندگي را با كار آغاز كرده بود، سختي كشيده و رنج‌ديده بود. زندگي سخت را دوست مي‌داشت و گذران بي‌جزر و مد را نمي‌پسنديد. وقتي زنداني شد ميله‌هاي سياه زندان را به رنگ صورتي روشن مبدل ساخت تا دل محزون زندانيان، با ديدن اين رنگ، شاد و كمي به نشاط آيد. مي‌گفت رنگ سفيد برايش بي‌تفاوت است، رنگ سياه را نشان خشم و خشونت و اندوه جانكاه مي‌دانست. به رنگ آبي ميل مي‌ورزيد و ديدار اين رنگ به او آرامش مي‌داد.

او جواني با وقار بود. متانتش بيننده را جذب مي‌كرد. آهسته و شيرين سخن مي‌گفت و حق هر كلمه در بيانش ادا مي‌شد. او يك مسلمان قوي‌دين با ايمان و انصاف بود. از ظالمان متنفر و در هر مرحله جانب مظلوم را مي‌گرفت و از حق مظلوم دفاع مي‌كرد.

دنبال شناخت اسلام بود و مي‌گفت اين دين كامل الهي را بايد به حقيقت بشناسد و به آن عمل كند. مي‌گفت بايست طبق قرآن كريم تا آنجا كه ظرفيت وجود دارد، عمل كرد.

آغازها و انجام ها

كاترين يك بعد از ظهر گرم تابستان، به ديدن بهمن و خسرو مي‌رود. در اين فرصت بود كه كاترين عشق خود را به بهمن آشكار مي‌سازد. آرام به او مي‌نگرد و به دامان دل مي‌گزيد در حالي كه به بهمن مي‌نگرد مي‌گويد راستي هوا خيلي گرم است و آفتاب خيلي بي‌شرمانه مي‌تابد. مثل اينكه به گرمي عشق ما حسد مي‌برد. بهمن اين طنز عاشقانه را عارفانه پاسخ مي‌گويد؛ كه اين كاري ندارد از خدا مي‌خواهيم ابري بيايد و هوا را خنك كند. چند دقيقه بعد همه با تعجب شاهد پاره ابري مي‌شوند كه چهره‌ي عروس خورشيد را به پرده‌ي سفيد خود مي‌پوشاند، چنانكه از شدت گرما مي‌كاهد.
اين مطلب كوچك انبساط مي‌آفريند و رفقا را براي چند لحظه به نشاط مي‌آورد.

يكي دو نكته از بهمن

او تعريف مي‌نمود كه در درون خود شيطان را لمس مي‌كرده است. يك روز به شيطان ملموس خود مي‌گويد برود و گم شود و او را رها كند و با تعجب حس مي‌كند كه شيطان عقب عقب مي‌رود و ديگر به سراغ او نمي‌آيد. مطلب ديگر اين بود كه يك روز مادرش او را به بازار مي‌برد تا چيزي بخرند، خانه آشفته و ريخته و پاشيده بود و ميهمان هم داشتند. اما يادش نبوده كه ميهمان دارند. مادر در حين خريد يك مرتبه يادش مي‌آيد كه ميهمان دارد. با عجله به خانه بر مي‌گردند اما با تعجب مي‌بيند كه در خانه هيچ‌كس نيست و اتاق تميز و منظم است و قرآن در آن ميانه باز است و سوره‌ي مباركه‌ي عنكبوت به نظر مي‌آيد.

خسرو جهانباني

او از هفت سالگي در امريكا بود. موقعي به ايران مي‌آيد كه "هيپيسم" بازار گرمي داشت. خسرو به مذهب اتكايي نداشت ولي معتقد به بي‌نهايت بود و قدرت نفوذ بي‌نهايت را در بشر مسلم مي‌دانست. من و دوستان ديگر خسرو مدتي هيپي‌وار مي‌گذرانديم تا دست سرنوشت ما را به كدام سو مي‌كشاند. خسرو براي خودش عرفاني داشت. به همين جهت براي دوستانش سرخطي بود. او از كتابي به نام "تااوتكين"[19] نوشته‌ي "لادشو" نيروي خلقي و اعتقادي مي‌گرفت و سخت از اين نوشته‌ي چيني پيروي مي‌كرد.
اين ياران مجتمع همراه با خسرو و من دور هم گرد آمديم، مي‌گرديديم، تفريح مي‌كرديم، حرف مي‌زديم، خوب زندگي مي‌كرديم و شادكامي مي‌ورزيديم. از فلسفه‌اي برخوردار بوديم كه ابراز خشنودي مي‌كرديم.
اما از آنجا كه روزگار در كام هيچ‌كس هميشه شهد را باقي نمي‌گذارد، سرانجام زهر ناكامي به جام مي‌ريزد و فتنه‌ها بر مي‌انگيزد تا خون‌ها بريزد.
پيوند اجتماع اين دوستان يكدل ديري نمي‌پايد كه گسيخته مي‌گردد و كاخ نشاطشان فرو مي‌ريزد.
با آمدن بهمن در جمع ما بساط به ظاهر انبساطي ما برچيده مي‌شود. بهمن طومار عقايدمان را محترمانه در هم مي‌پيچد و فلسفه‌ي هيپي‌وارمان را به تمسخر مي‌گيرد.
ما نمي‌فهميديم او چه مي‌گويد و چه مي‌كند و با ما چرا به ستيز و طنز رفتار مي‌كند. به همه‌ي ما بر خورد و ناراحت شديم، اما به روي خود نياورديم.
بعد رفته رفته كه بهمن ديوار برنامه‌ي كار و بار ما را فرو ريخت ديوار ديگري براي ما ساخت و افق ما را به كلي دگرگون نمود.
او مسلماني غير متعصب و به راستي جواني ديني بود. آنچه با ما صحبت و همنشيني مي‌كرد، سخن از لفظ اسلام به زبان نمي‌آورد، از اصولي در دين سخن مي‌گفت و حقايقي را بازگو مي‌كرد كه بعدها فهميديم آنچه به تبيين آن مي‌پرداخته، [طابق] النعل بالنعل اسلام بوده است. او بر ما جوان‌هايي كه اصلا بويي از اسلام و ديانت نبرده بوديم خيلي ماهرانه وارد شد و همگي را غير ارادي به سوي افق باز انسانيت و اسلاميت پيش برد.
بهمن فلسفه‌ي زندگي ما را دگرگون نمود و آن اتصالي را كه ياران با هم داشتند به انفصال كشانيد و بر بنيان عقايد ما مهر تسخير زد.
اين گفت و شنودها با بهمن در زندان قصر گذشت. زيرا كمي بعد بهمن را از قصر به بابل در زنداني فلاكت‌بار انتقال دادند تا از دسترس كاترين دور بماند و نتواند با او به صحبت و راز و نياز بنشيند.
اين دستوري بود كه عدل[20] پدر كاترين داده بود و عملي شد.
كاترين كه بهمن را گران به دست آورده بود، نمي‌خواست به ارزاني از دست بدهد. به واقع مشكل مي‌نمود اين عشقي كه او را به اوج روياي رنگين مي‌كشاند و سراپايش را در شعله‌ي درد مي‌نشاند، از او بگيرند.
دستي را نمي‌شناخت كه اين دو را از هم جدا كند و ميان دو جسم و يك روح فاصله ايجاد كند.
روح كاترين با روح بهمن خيلي نزاع كردند. نيروي اين سياره‌هاي نوري شكل، در گريزگاه‌هاي عشق خيلي گلاويز شدند. بايد قبول كرد كه سرانجام روح بهمن فائق آمد و محيط بر روح معشوقه شد و او را در چنگ آورد. كاترين ديگر در خود نبود.
با اينكه كاترين مي‌دانست كه ديگر بهمن در زندان قصر نيست. گه‌گاه به زير پنجره‌ي زندان به آيين قديم (به اصطلاح) مي‌رفت و روح بهمن را حس مي‌كرد. در آنجا به ديدارش شتافته، او را به سوي خويش مي‌خواند. گويي كاترين صداي خوش آهنگ معشوق را مي‌شنيد. آري كاترين در آنجا از خود تهي شده بود. چه به نظرش مي‌آمد؟ گاه قلبش فشرده مي‌شد. به خوبي صداي او را در فضا با آن همه شور و نوا با گوش جان مي‌شنيد كه مي‌گفت: كاترين تو بايد به بي‌نهايت بينديشي، خدا را در زمين و زمان در مكان و لامكان ببيني، هرچه مي‌خواهي از او بخواهي كه او سميع و بصير است، عليم و خبير، حي و سبحان، و [علي] كل شيء قدير است. يكباره به خودش مي‌آمد، مي‌فهميد بهمن نيست. اما باز باور نمي‌كرد. پنجه‌هاي مردانه‌ي او را كه بر خم ميله‌هاي زندان حلقه شده بود، مي‌ديد. آن دست‌ها كه روزي بر گرد سرش به نوازش خواهد نشست. آن دست‌ها كه لحظه‌ها تار زلفش را به هم گره خواهد بست. آن دست‌ها كه به گاه پيمان به هم خواهد پيوست، آن دست‌ها كه عهد بسته را هرگز نخواهد شكست، آن دست‌ها را بر پنجره مي‌ديد. چون به خود مي‌آمد و درمي‌يافت كه يار رفته، اميدش رفته، اندوهش شكفته مي‌شد.
زهر جانكاه فراق به تن و جانش نيش مي‌زد. شايد كاترين نمي‌دانست كه بهمن به زندان بابل رفته است. در هر حال براي او بعد مكان معني نداشت. هر وقت مي‌خواست به بال نغمه‌ي آن نگاه‌ها مي‌نشست و به آشيان بهمن سفر مي‌كرد. براي عاشق زمان و مكان معني ندارد.
عاشق و معشوقه چون در يك تنند، تار و پود عشق با هم در تنند. باري كاترين در زندان تن با شعله‌ي عشق بهمن مي‌سوخت و مي‌ساخت. گويي اين شعر وصف حال پريشان اوست.
شمع غم بودم كه در شب‌هاي حرمان سوختـم 
بي تـو در زنـدان تـن آتـش به دامان سوختـم
سـوختـم در آتش غـم اشـك هم كـاري نكـرد 
در ميـان آب و آتـش هـر دو يكسـان سوختـم
اما زندان بابل به بهمن خيلي سخت گذشت. در اينجا زندانيان در آستانه‌ي مرگ بودند و صداي دردآور اين بينوايان اسير و اين زندانيان فقير كه نقل محفلشان دانه‌هاي زنجير بود، بيش از هر چيز بهمن را زجر مي‌داد. اين بود كه كمر همت بر ميان بست و شروع كرد به دادستاني در اين خارستان. خار درد هر اسيري را با سرانگشت مهر و محبت مي‌چيد. به واقع، مرهم رسان مرحمت زخم‌هاي خسته دلان بود. در بر هر بيمار اسيري مي‌نشست و به درمان آن دلتنگ كمر همت مي‌بست. شب‌ها كم مي‌خوابيد و تا ديرگاه بيدار مي‌بود و مداواي مرضاي درمانده‌ي زندان را به عهده مي‌گرفت.

زندانيان از محبت‌هاي بي‌شائبه‌ي بهمن در تعجب بوده و دعايش مي‌كردند. حتي آوازه‌ي مهر و صفاي او به گوش رئيس زندان رسيده بود و از همكاريش صميمانه سپاسگزاري مي‌نمود، اسيران مي‌گفتند او فرشته‌ي رحمت است كه در ظلمت سراي عمرشان نزول اجلال كرده است.
او را محترم مي‌شمردند و به او مهر مي‌ورزيدند.
گاهي ميان رئيس زندان و زندانيان و اين فلاكت‌زدگان ميانجي مي‌شد و باعث مي‌شد كه متصديان امور زندان با آنان به ملاطفت رفتار كنند.
محيط زندان با آنكه بزرگ بود ولي بي‌شباهت به دخمه‌هاي تاريك نبود. روزهاي سنگين گذر چراغ‌هاي كم نور و زرد رنگي در گذرگاه مصائب، هدايت مي‌نمودند. اين نور زرد زجر دهنده با روشني روزنه‌ي روز گلاويز مي‌شد و از اين ميان آيينه‌ي قلب زندانيان به غبار غمي جانكاه مكدر مي‌گرديد. هركس در گوشه‌ي غمي كه فراموش عالمي بود، روزگار مي‌گذاشت. نه دست نوازشگري كه به نوازش‌شان كشاند و نه نگاه مهر ياري كه به دامان آرامشان نشاند، همه تشنه‌ي محبت بودند. ديدگانشان منتظر و نگران دنبال آرزوي گمشده‌اي مي‌گشتند كه در عين نا اميدي اميدشان دهد. يا به روياي خلاص نويدشان دهد. بهمن كه به زندان آمد به تن مرده جان آمد. بالاي با صلابت او، چهره‌ي پر انبساط و نگاه نشاط‌آور آفرينش، اسيران را زنده كرد. اين زنداني عاشق كه به اسلام و انسانيت عشق مي‌ورزيد. در عين فرمانبرداري خدا، ناخداي كشتي محبت و صفا بود.
در همان اوان ورودش به زندان طيفي از مغناطيس مهرباني به وجود آورد كه جملگي زندانيان از مهر و وفايش احساس غرور نمودند.
او با دل پرخون، لبش خندان بود. در موج اين تبسم‌ها طوفان درياي درون را مي‌نمود. چنانكه زندانيان به هم مي‌گفتند: خدايا! چه بندگان مهرباني داري كه انسان فرشته سيرتند و فرشته‌ي انسان صورت. اغلب اوقات، بهمن غرش جان روحي بود. روحي كه در جهنم سختي‌ها مي‌سوخت و جاني كه همچون شمع مرده مي‌افروخت.

نامه‌هاي كاترين

گاه دل بهمن به نامه‌اي از سوي كاترين شاد مي‌شد در هر حرف و نقطه خط محبوب با ياد خط و خالش مشام جان را خوشبو مي‌ساخت و چون دري به سوي معشوقه‌ي خود باز نمي‌يافت، نقش او را در درون خويش مي‌جست.
آري هر خط و نقطه‌ي نامه را به ياد خط و خال دلبند بارها مي‌نگريست و به دامان دل مي‌گريست و به تماشاي آن مي‌نشست.
دو مطلب، يكي نامه در زندان بابل، درد بهمن را تا حدودي درمان مي‌كرد و وقتي روز و شب هجران خيلي بر دوش دلش سنگيني مي‌نمود با پاسخ هر نامه به كاترين از اين سنگيني مي‌كاست و ديگر كه مهم است، اين بود كه او با روح اسلام آشنايي بهتري يافت و به قدر خودش به عمق اسلام رسيد. شب‌ها نمي‌خوابيد و در زندان به تهجد مي‌گذرانيد. نماز را با خلوص و تمركز مي‌خواند و نياز نماز را با درمان اسيران، مي‌پرداخت.
ضمنا تحولي هم به ظاهر خود داد، يعني ديگر ريش خود را نتراشيد و موي خود را بلند كرد. موسيقي را هم گوش نكرد. حلال خدا را حلال دانست و حرام او را حرام، كوشيد تا يك مسلم واقعي باشد.
يك روز براي ديدار بهمن به زندان بابل ‌مي‌روم. بهمن به من مي‌گويد: شب‌هاي شما پر ستاره است اما اين ستاره‌ها با شما هيچ ربطي ندارند. ولي من در سلول خودم از پنجره‌‌ي كوچكم يك ستاره مي‌بينم، اين ستاره با من مربوط است، گويي نزديك مي‌آيد، با دل و ديده و جانم آشنا مي‌شود. شب‌ها تنها من و اين ستاره با هم راز و نياز مي‌كنيم. گويي او از خداي معبود من برايم پيام آور است كه دلجويي‌ام مي‌كند، با من حرف مي‌زند. اين ستاره با دل و روحم نجوا مي‌كند، گاه مي‌گويم اگر روزي از اين سلول و اين زندان رها شدم، اين ستاره را هم با خود مي‌برم. او قطره‌ي اشك من است، در صدف جانش مي‌پرورم تا مرواريدي شود. آن‌قدر به پايش خون مي‌گريم تا او نيز قطره‌ي خوني شود، آن قطره‌ي خون را در دلم جا مي‌دهم. اگر يك روز به شهادت برسم از آن قطره‌ي خون دل كه بيرون شده، روحم هزار دل خون شده مي‌سازد كه به دل لاله داغ تازه‌تر كند و سوز شمع را بلند آوازه‌تر كند كه ياد بهمن را بر آرد هر دروازه اندرزد كه در آيين انساني سراندازد كه تا هر كار زشتي را در آيين مسلماني براندازد.

ازدواج بهمن و كاترين

شب هجران و روز فراق به پايان مي‌رسد. وصل پيش مي‌آيد. دو دل كه روزها و هفته‌ها، بلكه ماه‌ها است به خاطر يكديگر مي‌تپند به هم مي‌رسند. پس از مدتي (كه طولاني نيست) بهمن از زندان آزاد مي‌شود و در اولين فرصت با كاترين ازدواج مي‌كند. البته او را به اروپا مي‌برد، شايد بتواند فلجش را معالجه و دردش را درمان كند، اما نتيجه نمي‌گيرد و نااميد باز مي‌گردد.

ناگفته نماند كه كاترين عدل در يك پيك نيك در اثر سقوط از كوه (زماني كه محصل دبيرستان رازي بوده) با صدمه‌اي كه به نخاع او مي‌رسد، فلج مي‌شود؛ يعني از كمر تا پايين، اعصابش از كار مي‌افتد. در دوران درد و بيماري سخت، تنها دوست او من بودم. تا پس از چندي با بهمن حجت كاشاني آشنا مي‌گردد و همين آشنايي (در زندان) است كه منجر به ازدواج اين‌ دو تن مي‌شود. بهمن در خانه‌ي كاترين در پونك استقرار مي‌يابد. اين دوره‌ي ازدواج كه دوره‌ي خوش‌گذراني آنها است، در باغ پونك سپري مي‌شود. اغلب با گل‌ها و لاله‌ها و بنفشه‌ها و گل‌هاي ناز، وقت‌ها را مي‌گذرانند و ساعاتي را نيز به قرائت قرآن صرف مي‌كنند. كاترين نه تنها بهمن را شوهر خوبي مي‌يابد بلكه او را يك معلمي مي‌داند كه روحش را تلطيف نموده‌، با روح اسلامش آشتي مي‌دهد. او را به نماز وا مي‌دارد، نمازي كه در آن هم راز است و هم نياز است و هم ناز.

ميهماني‌هاي دربار

كاترين عدل، كودكي خود را در آغوش مكنت و تنعم گذرانيده بود. يكي از چند دردانه‌هاي درباري به شمار مي‌رفت.
همه، حتي شاه مدفون، او را دوست مي‌داشت. اشرف و ديگران او را در آغوش مهر مي‌فشردند و مثل گلي كه در كوير برويد از سموم مهرباني‌هاي اين خسان دور از عصمت، برخوردار شد تا كم كم بزرگ شد. زبان انتقاد كاترين از بچگي چنان بود كه هيچ‌ يك از درباريان از آن در امان نمي‌بودند. كاترين از آنان نفرت داشت و دلش نمي‌خواست در آن بزم‌هاي شاهانه شركت كند. زيرا با ديدن آن خيانت‌ و فساد، رنجي شگرف در روحش ايجاد مي‌شد كه نمي‌توانست ساكت بماند. شب‌هاي ديرپا همه در بزم رنگين گروه ننگين شاه دست مي‌افشاندند و لذت‌ها مي‌بردند و انبان زباله‌دان خويش را از طعمه‌ها مي‌انباشتند. غافل از همه چيز و همه كس به هوس‌هاي خويش مشغول بودند و در اجراي اطفاي شهوات از هيچ مفسده‌اي روي نمي‌گرداندند. 
در همان شب‌هاي عيش اشرافيان از خدا بي‌خبر، دردمندان و بي‌نوايان و يتيم‌هاي بي‌سامان با سفره‌هاي تهي از غذا و با دل‌هاي شكسته، اشك ماتم مي‌ريختند و شب را با اندوه به سر مي‌بردند و صبح را با دربه‌دري و خون‌جگري به شب اتصال مي‌دادند.
مستان عشرتكده‌ها و لااباليان كاخ نشين، از محنتكده‌هاي مستمندان بي‌خبر بودند. انسان‌ها و سعادتمندان هر دوران آن كساني هستند كه:
نماز را به راز و نياز مي‌خواستند و نيازشان نيز برآوردن حاجت حاجتمندان است. دست نوازش‌گرشان‌ را تنها به گرد سر يتيمان به گردش در مي‌آوردند، نه چون تبهكاران شهوت‌پرست، كه دست هوس بر سر روسپيان مي‌كشيدند و بر خنگ تباهي‌ها كام مي‌راندند.
كاترين پس از اينكه با بهمن مسلمان، روزگاري را دريافت و به انسانيت گذراند، به روح اسلام راستين پي برد و دانست كه فرمانبرداري امر خدا واجب است و مهرباني با خلق خدا لازم، مصمم مي‌شود امر به معروف و نهي از منكر كند. 
باري يك شب كه به محفل شاهانه مي‌روند به شاه مي‌گويد بيايد و مسلمان شود، شاه مثل كسي كه دچار صاعقه شده باشد از شنيدن سخن نا به هنگام كاترين، كنترل اعصاب خود را از دست مي‌دهد. به طوري‌كه چند مرتبه عينك از چشم برمي‌گيرد و بر چشم مي‌نهد. سپس حيرت زده در برابر سخن كاترين مي‌ماند. اگر كسي غير از اين دختر جسور اين سخن را زده بود حكم قتل او را همان گاه امضا كرده به جوخه‌ي اعدامش مي‌سپرد.

گفتيم كه كاترين در آغوش درباريان بزرگ شده بود و خيلي مورد حمايت و شفقت شاه بود. پيامي هم براي اشرف مي‌دهد كه او نيز مثل برادرش شاه، بايد مسلمان شود ولي از او پاسخي نگرفت.

اعجاز باردار شدن كاترين

مي‌دانيم كه كاترين فلج بود و پزشكان جراح و متخصصين گفته بودند كه محال است او باردار شود ولي خداي طبيبان و حكيم حكيمان اراده‌اش ديگر بود و بر خلاف نظر آنان كاترين باردار مي‌شود و به خوبي وضع حمل مي‌نمايد.
مصلحت و مشيت و حكمت حق بر همه چيز بشر مقدم است. قادر، تنها اوست و اوست كه خيش انديشه را در شيارهاي باريك مغز مي‌بيند و از اوست كه هر نطفه را از پس «علقه» و «مضغه» نقش مي‌بندد و اوست كه بر چنين نقشي، روح مي‌دمد. آري اوست كه از نيستي، هستي مي‌آفريند و معماي آفرينش را تحليل مي‌فرمايد و در عين حال متفكران را از به وجود آوردن موجودات در حيرت مي‌گذارد.
آورد به اضطـــرابم اول به وجـــود
جز حيــرتم از حيات چيـزي نفـزود
رفتيـم به اكـراه و ندانيـم چـه بـود
زين آمـدن و بودن و رفتـن مقصـود

خواب آشفته حال حيات انسان عجيب است. گروهي از صاحب‌نظران مي‌گويند راستي زندگي انسان جز خواب پريشاني نيست. شايد اين گفته تا حدودي صحيح باشد.
و از عظمت الله هر چه بگويم بسيار كم است، او بي‌نهايت است و ما را در مرحله‌ي بدايت و غايت و نهايت گاهي به حكمت مي‌آزمايد، گاهي به مصلحت و گاهي به مشيت و گاه به عدل و گاهي به فضل:
پيدا چو گهر ز قطره‌اي آب شديم
وآنگاه نهان چـو گور ناياب شديم
بوديم به خواب در شبستان عـدم
بيدار شديم و باز در خواب شديم

بگذريم، در اين دوره كاترين به حجاب اسلامي دست مي‌زند و كانون عصمت خويش را به پرده و پوشش اسلام كامل مي‌سازد. كاترين در دوران بارداري خيلي مؤبد مي‌شود و شب‌ها را در تهجد به سر مي‌برد. مثل اينكه كاملا فهميده بود كه 
از نداي «يا رب» شب زنده‌دارها 
حاجت‌روا شدند هزاران هزارهـا

خسرو و شهناز

خسرو پس از آزادي از زندان به سوئيس نزد شهناز مي‌شتابد. در آنجا با هم طرح زندگي نويني را در عشرتكده‌ي خاص شهناز مي‌ريزند و خلاصه خسرو به عنوان شوهر با او زندگي مي‌كند.
اما وقتي كه بهمن براي معالجه‌ي كاترين به سوئيس مي‌رود، چون مي‌فهمد كه خسرو بدون عروسي و عقد با شهناز زندگي مي‌نمايد، متغير شده‌، مي‌گويد: حتما بايد شهناز را به عقد رسمي خود درآورد. خسرو هم كه در شعاع افكار انساني و اسلامي بهمن قرار داشت و در برابر حكم قاطع و صميمانه‌ي او ناگزير از اطاعت بود در ظرف چند روز برنامه‌ي عقد و عروسي را مي‌ريزد و رسما با شهناز ازدواج مي‌كند.

هديه‌ي خدا

بهمن، كاترين را كه براي معالجه‌ي فلج به سوئيس برده بود پس از نااميدي از درمان وي و اثر بخشي انساني در خسرو و شهناز و به صراط مستقيم كشانيدن آن دو، زن خويش را برمي‌گيرد و به ايران باز مي‌گردد. در آغاز آمدنشان در حالي‌كه كاترين بر چرخ دستي خود نشسته بود و كنار خيابان با بهمن آهسته مي‌گذشتند، اتفاقي خوشمزه مي‌افتد. (ضمنا بگويم كه جامه‌شان هر دو مندرس و كهنه بود و متحيرانه مي‌گذشتند.)

آري، اتفاقي رخ مي‌دهد، مردي رهگذر به آنان مي‌رسد، از وضع كاترين كه در چرخ مركب خويش محزون نشسته و بهمن كه غم‌آلود به كاترين مي‌نگرد به رقت مي‌آيد. يك تومان كف دست بهمن مي‌گذارد و مي‌گذرد. بهمن از اين پيش آمد نه تنها ناراحت نمي‌شود بلكه به غرور هم مي‌آيد كه خدا برايشان پولي رسانده است و اين پول با همه‌ي كمي در نظر بهمن چون هديه‌ي خداست، گران و زياد مي‌آيد. بنابراين آن را به فال نيك مي‌گيرد و مي‌گويد بايد اين علامت لطف خدا را نگه‌‌دارد.

مولود دختر است

دوران بارداري پايان مي‌پذيرد، دردهاي زايمان آغاز مي‌شود. اين زن فلج دردمند محنت كشيده، در عين سختي بايد بار خود را به زمين گذارد. بهمن با ايمان راسخ خويش زن خود را تقويت مي‌كند و به روحش نيرو مي‌بخشد. كاترين توجهش همه به خداوند است، در دل مي‌نالد،‌ اي پروردگار عالميان، ‌اي فريادرس دادخواهان، به فريادم برس، كسي را جز تو ندارم، با اين حالت بيمار و فلج همه از من نوميدند، ولي من اميدم به توست. توجه اين زن معصوم باردار، درياي رحمت الهي را به تلاطم مي‌آورد، خيلي راحت به طرز شگفت‌انگيزي به آساني فارغ مي‌شود.

بهمن كه وارد مي‌گردد، قابله با صوت شادي انگيزي مي‌گويد : مولود دختر است. بهمن دلش از شوق مي‌تپد و سپس مي‌شكند، قطره‌هاي اشك شادي بر گونه‌ي ملتهبش مي‌لرزند و فرو مي‌ريزند. وقتي دختر به دنيا مي‌آيد بهمن يك نان مي‌خرد و به كاترين مي‌خوراند، البته بايد دانست كه آنها در رژيم غذايي سختي بوده‌اند و مدت‌ها نان نخورده بودند. براي كسي كه ماه‌ها نان نخورده، يك نان خوردن نيروي شگرفي در او ايجاد مي‌نمايد. اين است كه كاترين از دوران نقاهت با آن يك نان، آسان مي‌گذرد.

كاترين آرامش يافته‌، ديده بر هم نهاد. راحت در يك روياي خدايي است. در اين رويا غرق لطف الله است، او را با زبان آرامش مي‌ستايد و از آن يكتاي مهربان سپاسگزاري مي‌نمايد و كودكش در هياهوي خاموشي كودكانه در خواب است. كاترين پس از دو روز استراحت از بيمارستان به خانه مي‌رود.

بهمن، دردانه‌اش را فاطمه مي‌نامد. ديگر خانه‌شان با وجود اين كودك، اين فاطمه‌ي كوچك، صفاي روح گرفته، بوي نشاط از در و ديوار به مشام جان مي‌رسد. بعضي از دكترها گفته بودند اين زن فلج كه باردار شده مشكل است جان به سلامت برد. اما آن حكيم عزيزي كه خواستش ديگر بوده راحت‌تر از هر راحت، او را خاطر آسوده مي‌سازد. آري خدا بر هر چيز تواناست.

روزنامه‌هاي تهران، كودك به دنيا آوردن كاترين را يك معجزه خواندند و با حروف درشت مطالبي در اين‌باره نوشتند.

يأس و نااميدي

پس از گذراندن دوران نقاهت و باز يافتن سلامت، كاترين با بهمن به خانه‌ي دوستان و آشنايان مي‌شتابند و به امر [به] معروف و نهي از منكر مي‌پردازند كه بايد مسلمان شده و از گناهان استغفار كنند و دنبال فساد نروند، به شعائر اسلام عمل كنند. ليكن همه به ديده‌ي تمسخر در اين زن و شوهر مي‌نگرند. چون اين دو تن مسلمان دل‌داده و عاشق اسلام، جواب يأس مي‌شنوند، نا اميد به خانه بر مي‌گردند.

تصميم مي‌گيرند از اين جامعه‌ي به ظاهر مسلمان بگريزند. اين عزم هنوز در قوه بوده و به عمل در نيامده است. در اين هنگامه‌ي نااميدي، بهمن دچار درد شكم مي‌شود. هر طرف مي‌زند و به هر دكتري رجوع مي‌كند دردش درمان نمي‌شود، ناچار به سوئيس نزد من مي‌آيد. من او را به اطبايي متخصص نشان مي‌دهم. پس از مدتي كم، معالجه مي‌شود. درد دل بهمن عصبي بوده و با استراحت و عوض شدن محيط و آب و هوا درمان مي‌پذيرد. بهمن كه خوب شده بود، عزم ايران مي‌كند. مختصري لباس گرم براي خودش و كاترين و بچه‌هاي خود تهيه و به تهران باز مي‌گردد. البته بايد ذكر كنم كه بهمن از زن اولش 2 دختر نيز داشته است كه هر دو را وقتي با كاترين ازدواج مي‌كند پيش وي مي‌آورد و بنابراين خانواده‌ي كوچكشان تشكيل مي‌شده از بهمن و كاترين و سه دختر كوچك.

باري، بهمن كه به تهران مي‌آيد و به خانواده مي‌پيوندد، مي‌خواهد تصميم خود را از قوه به فعل آورد كه از اجتماع بگريزند، ولي پول ندارند. براي اين هجرت، كاترين از پدرش سهم ارث خود را مطالبه مي‌كند. پس از دريافت وجوهات ارثي، بهمن را متوجه توفيق مي‌نمايد. بهمن از سهم ارث كاترين در 170 كيلومتري تهران زنجان (نزديك خرم‌دره)، زميني مي‌خرد و ساختماني در آن بنا مي‌كند و مي‌سازد، كاترين در دوران ساختمان به رياضت مي‌پردازد تا با شوهرش بهمن تا حدودي همسنگي يابد، بنابراين در ايمان و اسلام راسخ‌تر مي‌گردد. آري در عين بچه‌داري و گذران سخت زندگي به عبادت و رياضت مي‌نشيند و بهمن نيز او را به عبادت و زهد تشويق مي‌نمايد.
كاترين به خلاف پيش، براي تكميل مسلماني خود حتي محجبه مي‌شود و به حجاب اسلامي دست مي‌زند. چادر بر سر مي‌كند و سر و موي و پاي را در پرده‌ي حجاب مستور مي‌سازد، بي‌آن كه بهمن به او بگويد كه بايد ملبس به لباس حجاب اسلامي گردد.
بهمن خودش خود ساخته بود. دلش مي‌خواست با كردار پاك و رفتار اسلامي خود زن و بچه را به ايمان و اسلام عزيز بكشاند. بهمن همه‌ي كارهاي معمول را خود انجام مي‌داد، مثلا برق ساختمان را خود مي‌كشيد و ساعت خود را درست مي‌كرد، بيل مي‌زد و مثل يك كارگر خوب و توانا كار مي‌كرد. در شب 4 ساعت بيشتر نمي‌خوابيد. اسب و گاو و گوسفند را خود متوجه مي‌شد و برايشان طويله مي‌ساخت و علوفه مي‌داد و اگر مريض مي‌شدند، پرستاري‌شان مي‌نمود. كشت مي‌كرد و اكثر كشت و كارش، غرس درختان سيب بود. پي درخت‌هاي سيب را سم پاشي نمي‌كرد. عقيده داشت كرم‌ها هم سهمي دارند، هر چه خدا مي‌خواهد سيب نصيب من مي‌شود. باشد مقداري از آنها را هم كرم‌ها بخورند. او در اين منطقه‌ي سرد كار مي‌كرد، چنانكه خستگي ناپذير مي‌بود.

تفنگي براي كشتن شاه

به سازمان بهمن (در نزديكي خرم‌دره) يعني در الله‌ده، هفتاد خانواده‌ي دهاتي مي‌پيوندند. وي آنان را جمع مي‌نمود و برايشان سخنراني مي‌كرد.
از اين 70 خانوار در آن منطقه‌ي كوچك و سرزمين عشق، اجتماع مسلماني كوچكي مي‌سازد كه همه با هم بودند و با هم زندگي مي‌نمودند.


روزي كه عزم سفر داشتم به او گفتم چه مي‌خواهي برايت بياورم؟ گفت يك تفنگ بياور كه با آن شاه را بكشم.

بعد فكر كرده، گفت: كشتن او تنها كاري را از پيش نمي‌برد، عقيده داشت مسلمان‌ها بايد آگاه و بيدار باشند و به اسلام ارج نهند و شعائر اسلام را عزيز و گرامي دارند تا فردي مثل شاه نتواند بر آنها حكومت كند و ظالمانه ملتي را به فساد نكشد.

معتقد بود كه خدا مي‌فرمايد: ظالمان را دوست نمي‌دارد و مردمي را كه مي‌خواهد، به راه راست هدايت مي‌كند. بهمن در سوره‌ي مبارك حمد روي اهدنا الصراط المستقيم تكيه مي‌نمود و عقيده داشت بايد از خدا بخواهيم و پيوسته در دعا باشيم. با دل شكسته او را بخوانيم تا راه كمال هدايت را به ما بنمايد تا به عروج انساني برسيم.

الله‌ده، آرمان‌شهر بهمن

اين ده، همان سرزمين بهمن و كاترين است با خانواده‌هايي از دهات اطراف، كه همه به خاطر صدق و صفا و مسلماني بهمن به آن ديار آمده بودند. بهمن اغلب مردان اين خانواده‌ها را در صحرايش جمع مي‌كرد، در دشت وسيع اين ده گرد مي‌آورد و براي آنان از حقيقت اسلام سخن مي‌گفت. از روح مذهب حرف مي‌زد، ائمه‌ي معصومين سلام الله عليهم اجمعين را به آنان معرفي مي‌نمود و از گفتار و كردار مقدس‌شان سخن مي‌گفت. از سادگي و عمق اسلام مطالبي داشت كه روح اين مردمان با صفا را با آن مطالب آشنا مي‌ساخت. 
آب و هواي اين ده براي اين مردم و بهمن‌ها و كاترين‌ها و همه‌ي ‌صاف‌دلان، سازگار مي‌بود. از غوغاي شهرنشينان دور بودند و به راستي از اين زندگي ساده در سرور بودند و از اين سرور به غرور بودند. اما نمي‌دانم چه شد كه يكباره مردم دگرگون شدند. گفتيم 70 خانواده‌ي دهاتي در الله‌ده روزگار مي‌گذراندند و همه تحت تسخير روحي بهمن در عبادت و نماز و نياز بودند، بهمن خيلي آنان را به زندگي ساده‌ي اسلامي مي‌خواند و از آنان مي‌خواست كه رعايت بعضي جهات را بفرمايند. مثلا موسيقي حرام را گوش ندهند، تلويزيون نبينند و راديو و سازهايش را به دور اندازند. قلبشان را در گرو مصائب قيام حسيني بشكنند. جانشان را پر نور كنند، ليكن اين مردم كه ديگر نمي‌توانستند آموزه‌هاي بهمن را تحمل كنند، خيلي زود از بهمن خسته شدند، زيرا بهمن چاي را هم براي آنها ضروري نمي‌دانست و مي‌گفت يك اعتياد بي‌مورد‌ي است كه مي‌توانند از آن هم بپرهيزند و سيگار و دخانيات را بر آنان ممنوع ساخته بود كه ديگر صداي همه‌شان بلند شده، كم كم آهنگ خلاف ساز مي‌كردند و ديگر نمي‌خواستند با بهمن باشند. از طرفي بهمن حتي از آنها خواسته بود كه با اهالي خرم دره نيز تماس نگيرند. چه آنان را خارج از دين مي‌دانست، چون حقيقتي در گفتار و كردارشان نمي‌ديد. 
بهمن معتقد بود اسلام صراط مستقيم است و راه به سوي كمال است. مي‌گفت نبايد هرگز از پا نشست. دو سال طول مي‌كشد كه بهمن پاكسازي مي‌كند تا از 70 خانواده به 5 خانوار تقليل مي‌يابد. اين جريان براي بهمن شكست روحي به وجود مي‌آورد ولي او نااميد نمي‌شود. خلاصه‌ي مطلب، بهمن مي‌ماند و اين پنج خانواده، بقيه در الله‌ده به ادامه‌ي زندگي مي‌پردازند.

فكر جهاد و آغاز هجرت

اواخر تابستان است، بهمن غمناك به نظر مي‌رسد. هوا به شدت گرم است بهمن مي‌گويد: علي آقا من امروز با گوسفندان به كوه مي‌روم و مي‌خواهم دور از چشم‌ها چند روزي در كوه بمانم و گوسفندها را بچرانم.
باري، به كوه مي‌رود، زيرا در اين آسمان بلند بيشتر به عظمت عالم و بالاتر به عظمت خداوند فكر مي‌كند. اغلب قرآن مي‌خواند. ناگهان چشمش به آيه‌هايي از قرآن مجيد برمي‌خورد كه خداوند به انسان دستور جهاد مي‌دهد كه شما جهاد كنيد و كشته شويد. اين دستور خدايي، طوفان در بحر وجودش برپا مي‌كند. ديگر تار و پود وجودش آهنگ جهاد مي‌كنند تا پس از پانزده روز به الله‌ده برمي‌گردد و از آنجا به شهر و سپس به پونك به خانه‌ي ما مي‌آيد و موضوع جهاد را با من در ميان مي‌نهد. مي‌گويد جهاد، ولي نمي‌داند چگونه؟ اشتياقش به شهادت روز به روز زيادتر مي‌گردد.
كم كم پاييز غم‌انگيز فرامي‌رسد. پاييزي كه آخرين خزان و آخرين فصل زندگي بهمن و كاترين است. خزان ديگر را اين دو نمي‌بينند.
در اواخر زمستان سال گذشته گفته بود: علي آقا من بيش از شش ماه ديگر زنده نيستم. بهمن به من مي‌گويد كه مي‌خواهم هجرت كنم. وقتي ‌مي‌پرسم دليل آن چيست؟ مي‌گويد: علي آقا ما هنوز لباسمان و خوراكمان از اجتماعي است كه همه‌شان دشمن خدايند. همه دروغ مي‌گويند و همه متظاهرند، آنچه مي‌گويند خلاف آن مي‌كنند. في‌المثل، جو فروش گندم نمايند.

پس ما بايد از اينان كناره بگيريم و از محيطشان دوري جوييم. چگونه و از كجا مي‌توانيم به الله بگوييم دوستش داريم و حال آنكه با دشمنان الله كه اين مردم باشند، هماهنگي نماييم و با آنان زندگاني كنيم. ما كه قدرت نداريم حتي تعداد كمي از آنها را مثل خود سازيم. ما هم كه محال است مثل آنان گرديم، پس چاره‌اي جز هجرت و دوري و مهجوري از اجتماع نداريم.
از آن زمان به بعد هر وقت به تهران مي‌آمد غذاي خود را همراه مي‌آورد، مثل تخم مرغ آب‌پز و پلوخالي (برنج بي‌خورشت) يعني از غذاي اين مردم نخورد...
تابستاني كه پيش از شهيد شدن اوست، شكار را كنار مي‌گذاريم و ديگر خوش نداريم كه جان بنده‌اي را يا جنبنده‌اي را بيازاريم، اگر چه موري باشد، تا چه رسد به شكارهاي كوهي...
در آخرين ماه زمستان يعني اسفند ماه به بهمن مي‌پيوندم و به الله‌ده مي‌روم.[21]
بهمن مي‌گويد: علي آقا بدان كه ما (يعني من و زن و بچه‌هايم) در اوايل بهار هجرت مي‌كنيم و از تو مي‌خواهم كه سرپرستي الله‌ده را به عهدي بگيري. بهمن ديگر حالاتش دگرگون شده، بيشتر از همه چيز به هجرت فكر مي‌كند. وقتي كه تصميمش قطعي به هجرت مي‌شود، تمام عكس‌ها و مدارك و كاغذهاي خصوصي‌اش را با آتش مي‌سوزاند و اسلحه‌‌هايش را روغن مي‌زند و براق مي‌كند و به سه دخترش تيراندازي مي‌آموزد، تا بتوانند تفنگ‌هاي كوچك 22 را به كار برند و از من مي‌خواهد كه قنداق تفنگ را كوتاه كنم و قنداقي در خور بچه‌ها بسازم. من در نجاري و كارهاي ظريف درودگري مثل ساختن قنداق تفنگ مهارت داشتم. درست يادم هست كه روي قنداق تفنگ كوچك "چريك كوچولو" كندم.
بهمن را يك نگراني گاهي در مقام هجرت رنج مي‌داد و آن اين بود كه مقامات دولتي بفهمند و بيايند او و خانواده‌اش را از كوه پايين بياورند. فكر مي‌كند اگر چنين كنند و بخواهند او را از كوه به زير آورند آنان را به يكباره به گلوله مي‌بندد و بدين‌ وسيله، رفتار گستاخانه‌ي آنان را با اسلحه جواب خواهد داد. 
در اسفند ماه قبل از هجرت، مردهاي 4 قبيله (تتمه از هفتاد و سپس از پنج خانواده) را به مسجد مي‌برد. اول برايشان قرآن مي‌خواند و به آنان (به صورت طنز) مي‌گويد اگر از كوه برگردم [و] جهاد را شروع كنم، اول كساني را كه بايد بكشم، شماييد وقتي مي‌پرسند چرا؟ بهمن جواب مي‌دهد: چون مطمئن هستم كه شما به قرآن عمل نمي‌كنيد و از اين نكته هم اطمينان ندارم به كس ديگر رسيده باشد.
روزهاي آخر اسفند ماه به من ‌مي‌گفت: علي آقا اگر شما بعد از ما به بهشت برسيد براي گرامي داشت مقدمتان شما را با ويولون استقبال مي‌كنيم (با خنده و شوخي).
مي گويد در مرحله‌ي نخست جهاد با اسلحه‌ام شيپور جنگ را مي‌نوازم و به ارتش شاه حمله مي‌كنم.
گاهي هم مي‌گفت: من واكسن ضد مرگ زده‌ام. در اواخر اسفند ماه چون جهاد را نزديك مي‌ديد بسيار نشاط داشت. خيلي شوخي مي‌كرد، بيشتر طنز مي‌گفت و همه‌ي سخنانش تقريبا با طنز و شوخي و لطيفه آميخته بود. 
هدفش معين شده بود، تصميمش را گرفته بود، مي‌دانست با آغاز طليعه‌ي نوروزي به دل‌افروزي نسيم بهار به پيشواز جهاد خواهد رفت. مي‌دانست تا شكوفه‌ها رنگ گيرند و شقايق‌ها به جلوه درآيند و رنگ عشق پذيرند، آري مي‌دانست تا لاله‌ها سر بركنند و پياله در دست گيرند، او به خون دل، چهره رنگين خواهد نمود تا غنچه‌، سر به گريبان آرزو ببرد، تا نسيم پيراهن گل بدرد، او چاك به پيراهن جان خواهد زد.

مرحله‌ي دوم آغاز جهاد و هجرت

آفتاب به برج حمل مي‌تابد و يكسر به نقطه‌ي شرفش اوج مي‌گيرد. اسرار خاطره‌خيز زمان در نهانخانه‌ي صندوق فراموشخانه‌ي جهان، جايگزين مي‌گردد و لحظه‌ها تكرار مي‌شود. هر لحظه دست‌هايي خشن ناكامي‌هايشان را در همين غمگاه از ياد رفته‌ها مي‌انبارد.
روز اول فروردين طليعه‌ي خورشيد، سرود جهاد مي‌نواخت، سرود كوچ مي‌نواخت، سرود كوچي كه غم‌انگيزي غروب پاييز را در خاطره زنده مي‌كرد و دري از بهشت خدا به روي كوچندگان مي‌گشود. صبح هجرت بهمن، كاترين را بر اسب طوفان (اسب مخصوص كاترين بود) سوار مي‌كند. طوفان نجيب، كاترين را حمل مي‌نمايد و بر پشت خود مي‌نشاند و به هر طرف كه بايد، مي‌كشاند.

نگاه طوفان در اين ايام نوروز خاصه در اين گاه، غمبار است. كاترين سوار مي‌شود و فاطمه‌ي كوچك را هم جلو زين مي‌نهد و در دو كيسه‌ي خورجين خوراك و لباس مختصري گذاشته بودند كه عبارت مي‌شد از 2 كيلو خرما و كمي نان، غذاي اين خانواده‌ي مجاهد همين خرما و نان بود و ديگر هيچ و همه چيز او اسلام بود و بس. بهمن مي‌گفت اسلام درختي است كه فقط به خون شهدا سرسبز است. اين نهال انسانيت و اسلاميت به خون انسان‌ها بارور مي‌شود و پيوسته سرسبز مي‌ماند. روزها در بيرون غار به تلاوت قرآن و استحمام همگي و سخن‌ها، سپري مي‌شد. اما غروب آفتاب پايان فعاليت‌هاي بهمن مي‌بود.

در آغاز شب نماز مغرب و عشا را يك جا مي‌خواند و در درون غار كه نه روشني مهتاب و ستاره بود و نه پرتو شمع و چراغي، در ميان ظلمت و سكوت رعب‌انگيز آن خلوت‌سرا و آن ظلمتكده به خواب مي‌رفت. كاترين و بچه‌ها قبل از بهمن مي‌خفتند تا در روياهاي سنگين و سهمگين، آرامش خويش را تشديد كنند.
يك روز در بالاي كوه به ديدار بهمن رفتم، ديدم سراپا يأس شده، يأسي كه مثل زهر جانگداز تار و پودش را به فنا مي‌كشيد. سر به زانوي غم فرو برده، همانند شمع نيم مرده يا گلي از نهيب سموم پژمرده يا همچون غنچه‌اي كه سر به گريبان آن دو برده يا لاله‌ي دل به داغ حسرت‌ها سپرده، تابلويي شده بود كه غبار غم رخسارش را نوازش مي‌داد.

سلامش دادم و گفتم سر از زانوي غم بردار، چرا افسرده‌اي‌؟ بهمن تو را سوگند به حق مي‌دهم حرفي بگو با من، نبينم اين چنين محزون و غمگينت. قسم بر دين و آيينت كه از حزن تو جانم بيت احزان است. سر از زانوي غم بردار و با يك خنده‌ي شيرين نشاط جاودانم بخش كه از شوق تو جسمم كعبه‌ي جان است. به آيين جوانمردان تبسم كرد، جوابم گفت و دلم آرام گرديد؟ چنين گفت: آمدي تا آخرين ساعات عمر "چه گوارا" را ببيني؟.
(چه گوارا كلمه‌ي اسپانيولي است. او از دوستان "فيدل كاسترو" بود و فرقي كه با فيدل كاسترو داشته اين بوده كه فيدل كاسترو اهل صورت و ظاهر مي‌بود، در حالي كه چه گوارا اهل معني و واقعيت بوده است.)
به دعوتش ميهمانش شدم. بودم تا روز ديگر و دلداريش دادم. او خيلي خوب و زود به زبان آمد، حرف‌ها زد و نكته‌ها گفت. كاملا مرا تسخير كرده بود. من در بحر وجودش گم شده بودم و در تلاطم درياي او غوطه مي‌زدم. گاهي به نظرم گم مي‌شد. يعني گاهي عيان و گاهي هم نهان مي‌شد. گاهي از هستي نيست مي‌شد و گاهي مستانه به هست مي‌آمد.

درست به ياد دارم، آن شب مانند طفل گمشده مي‌مانست. گاه غمگين مي‌شد و گاهي به نشاط مي‌آمد. باري مي‌نگريست و مي‌گريست. من از حالات او به شگفتي مي‌آمدم ولي آن يك بت آن‌گونه بود و ديگر چنان بود كه دو ديده‌ي اثر‌انگيز داشت، روز بعد خبري از خرم دره آمد كه از طرف مقامات دستور داده شده بود كه بهمن را پايين آورند.

در آن هنگام من هم تفنگي به دست گرفتم و باز به كوه پيش بهمن رفتم. روزها و شب‌ها سپري شدند. مدتي نه زياد گذشت كه بهمن در آن غار روزگار مي‌گذرانيد. زن و بچه‌هايش نيز در كنارش همچنان مي‌بودند. گاهي به من مي‌گفت: از اينكه مي‌توانم به زن و بچه‌هايم مثل پدرهاي مطلوب برسم و از آنها پذيرايي در خور كنم، وظايف خويش را انجام دهم، احساس غرور مي‌كنم و حتي مي‌فهمم پدر خوبي براي بچه‌هايم هستم. ببين خوب من دخترانم را سر چشمه مي‌برم، آن چشمه‌ا‌ي كه آب زلال آن چون روح انبيا پاك است و همانند عقل، با صفا و تابناك است، با شوق تمام هركدام را شستشو مي‌دهم، استحمام مي‌كنم. سر و تنشان را مي‌شويم و مثل گل رخسارشان را مي‌بويم و گيسوهاشان را شانه مي‌زنم، جامه‌ي پاكيزه بر اين دوشيزه‌هايم مي‌پوشانم، از اين همه ‌‌تر و خشك كردنشان احساس آرامش مي‌كنم، احساس مي‌كنم در خط زندگاني اصيل گام مي‌زنم و در حقيقت حيات سير مي‌نمايم و خوش‌دلم كه تازه كاري انجام مي‌دهم و وقتي كه در غار سياه بي‌نور، همراه ستاره و ماه هم سر به بالين خاك مي‌نهم از رايحه‌ي كردار پاك، مشام جانم خوشبو مي‌شود. اما تعجب ندارد اگر من به تنهايي خود، همه‌ي اين كارها را انجام مي‌دهم. زيرا زن من كاترين، فلج است و نمي‌تواند از اين قبيل كارها را انجام دهد.
خداي عزيز من مي‌داند كه چقدر به شكرانه‌ي اين موهبتش كه سلامت دارم و در نعمت سعادتم، سپاسگزار او هستم. شكرش را به جا مي‌آورم و قربان صدقه‌اش مي‌روم. وه كه چه لذتي دارد در بستري از خاك سر به پيشگاهش به زمين مي‌سايم و انوار قدسيه‌اش را با چشم دل جان مي‌بينم كه پاسخگوي شكر و سپاس مي‌باشد.
چه حظي دارد‌، محرمانه دور از خلق با خالق راز و نياز كردن، تنها به او نماز كردن و به آن كبرياي بي‌نياز نازيدن، سر زبوني به زمين سودن و زماني با او بودن، چه حالي دارد! (چه داند آنكه اشتر مي‌چراند) از عنايت او برخوردار شدن و از غير او بيزار گشتن. الهي از نورت در قلب و روحم چراغي ساختي يا تو خواستي و من ساختم، تو آراستي و من پرداختم. لاله‌ي دلم را به داغ مهرت نواختي، شمعي شدم و از عشقت گداختم، شمعي فروخت چهره كه پروانه‌ي تو بود، عقلي دريد پرده كه ديوانه‌ي تو بود.
خدايا سپاست گويم كه مرا در هر زمان از شب و روز مي‌آزمايي، از آن بيم دارم كه از عهده‌ي اين امتحانات بر نيايم و مردود شوم. باز بيشتر بيم از آن است كه از پيش تو براي لحظه‌ا‌ي مطرود شوم. آه، نمي‌توانم اين را به زبان آورم، هر عذابم كني مختار تويي و من بنده‌ي زارم و تو بار خدايي كه قدرت نمايي و عزت كبريايي.

در حضور فرشتگان

يك دفعه براي من تعريف كرد كه چگونه پيش فرشتگان سرافراز شد. يك صبح سرد، در هواي سرد خواست تا غسل كند. آب چشمه همه يخ بود، يخ بر فراز عمق آب زلال، آسماني بود سرد و مات و بي‌اختر.
يخ را شكست، در آب رفت و غسلي كرد و پيروزمندانه بيرون آمد و سپاس حق به جاي آورد كه خدايش اين جرأت و سلامت و همت به او عطا نموده است تا پيش فرشتگان به ناز آيد. مي‌گفت اين همت و اين قدرت و جرأت و همه چيز را از خداوند دارم. كه خدايي كه به او خيلي مهربان است كه طاقتش داد تا اين‌گونه مردانه استحمام كند.
روزها گذشت، بهمن ديگر غذا از هيچ‌كس نمي‌پذيرد؛ زيرا غذا مي‌خواست تا بتواند به آنان حرف‌هايش را بزند، اكنون كه حرفي ديگر ندارد غذا هم نمي‌پذيرد.
بهمن گفت راه بازگشت من ديگر مشكل است، زيرا از هر پلي كه من گذشتم در پشت سرخود آن را خراب نمودم كه برگشتي نباشد. لحظه‌ا‌ي نگاهم به نگاهش گره خورد، غم درونش را در قطره‌ي اشكي كه در خلال مژگان سياهش مي‌درخشيد، ديدم، فهميدم و سنجيدم كه او جهاد خواهد كرد و كشته خواهد شد و براي هميشه جانم را در فراق خود خواهد سوخت. اين حالت به دقيقه نرسيد كه چشم از ديده‌ي غمبارش برداشتم، ناگهان نگاهم به دستش افتاد، ديدم از سرما پوست انداخته بود. سرما در پوست او تأثيري به سزا داشت افكارش در آغوش هواي صاف و سالم كوه برگرد جهاد دور مي‌زد. مي‌گفت در انتظار آنم تا راه واپسين خويش را بيابم.

جهاد اصغر

من از او جدا مي‌شوم، به منزل مي‌روم و بهمن را با كوه بلند و غار و زن و بچه‌اش به خدا مي‌سپارم. روزهايي مي‌گذرد نه زياد. شبي دير پا به خوابي عميق فرو مي‌روم. يكباره متوجه مي‌شوم (شايد در عمق خواب و عين رويا) زنم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد صداي شيشه را مي‌شنوي؟ ببين كيست؟ كه انگشت بر در مي‌زند بيدار شو، بيدار شو، ببين ضربه‌هاي انگشتش بر روي شيشه خيلي ترس‌آور است.
مثل كسي كه از عمق دريا بالا آيد به سطح خواب مي‌رسم. آرام پلك‌هايم از هم باز مي‌شود، بر مي‌خيزم و به پشت در مي‌روم، اول گمان مي‌برم دزد است. برمي‌گردم، تفنگ خود را آماده مي‌سازم ولي مي‌بينم هنوز در روياي حال خودم، يك‌مرتبه به خود مي‌آيم مي‌بينم بهمن آمده، از كوه به وطن آمده يا جاني است كه بر تن آمده، ديدن بهمن مرا خيره ساخت، آرامش داد و مرا به تلاطم آورد، گفت براي جهاد اصغر آمده است كه جهاد اكبر مبارزه با نفس است.
خيلي خوشحال بود. خود را خيلي شاد مي‌نمود، لبخندي به لب داشت كه خطش دو گوش را به هم پيوست (از اين گوش تا آن گوش).
با صداي مرتعش ولي خوشي كه هر نغمه‌اش نشاني از پرده‌هاي خاص داشت، مي‌گفت علي آقا آماده‌ي جهاد شدم.
آري لبخند نغزش پر مغز بود. مثل پسته هم معني بود. به ما مي‌گفت: برخيزيد و بدانيد كه جهاد خواهم كرد. ما در حال او بوديم، مات و خاموش، يك لحظه به هم نگريستيم و گريستيم و گذشت. اما بهمن به حال خود برگشت و گفت: خوب شد يادم آمد خانم من براي خانم تو سفارشي داده است كه من مأمور گفتن آنم، هنوز ما جوابي نداده، گفت: نيمرويي خواسته تا رمقي تازه كند.
آخر او و من مدت 15 روز است كه جز علف چيز نخورده‌ايم. در كوه بچه‌ها هم جز همين غذا نداشته‌اند. بايد همت كنيد تا كاترين و بچه‌ها غذايي بخورند.
از كوه تا سازمان ما در الله‌ده 8 كيلومتر بود كه بهمن شبانه از كوه تا الله‌ده را پياده و با بال شوق پيموده است.
با كوله باري كه 40 كيلو فشنگ داشته است، آنها را در يك ساك نظامي حمل كرده، بر اثر آن عضله‌ي يكي از دو پايش در فشار آمده بود كه كمي آزارش مي‌داد. از من پمادي خواست تا بر موضع درد بمالد. برايش آوردم و دردش درمان شد. اما كاشكي همه‌ي دردها به همين سادگي درمان مي‌شد. درد او عشق به خدا، به ايمان، به مسلماني، به انسانيت بود و درمانش جز شهادت نمي‌بود. 
مرهم مرحمت درد و غمش سنگين بود رنگ لب‌هاش ز خوناب دلش رنگين بود
درد بايـــد كــه بـــرانگيـــزد گـــرد گـــر تــو ايــن درد نـــداري بـرگـرد

آنگاه در حالي كه رخسارش از آرامش و نشاط غير عادي درونش حكايت مي‌كرد، به تشكر از من و محبت نسبت به هر چيز دست در جيبش برد و پاره‌ي كاغذي به در آورد. در آن چند آيه از قرآن كريم بود. شروع كرد به خواندن و آيات مربوط به جهاد بود. خداوند در آن آيات مي‌فرمود جهاد كنيد، در راه خدا بجنگيد و حق خود را و دين خود را نسبت به دين خود، ادا كنيد. سپس كاغذ را تا مي‌كند و در جيبش طرف قلب خود مي‌نهد و با غروري بسيار مي‌گويد: علي آقا اگر تمام دنيا بگويند بهمن ديوانه شده، لااقل شادم كه تو مي‌داني كه من جز دستور حق و اطاعت خدا كاري نمي‌كنم و جز به سخن خدا گوش نمي‌دهم و حرفي نمي‌زنم.

آخرين خواسته‌هاي بهمن از من

اگر اتفاقي رخ داد، كودكان مرا تو برگير و بزرگ كن. مسئوليت آنها را به خاطر اينكه بي‌پدرند و شايد بي‌مادر، بپذير. تو مي‌داني كه دختران كوچك من پناهي جز خدا ندارند، اما تو از خدا مدد بگير، آنها را مورد مهر خودت قرار بده، اگر سايه‌شان از سر رفت، آنها را تو در سايه‌ي مهرباني خودت بپرور. شايد تا زنده باشند ديگر روي پدر و مادر نبينند. طوري رفتار كن كه رنج يتيمي را زياد احساس نكنند. بعد آهي كشيد و هيچ نگفت، هنوز آهنگ آن كلام قاطعانه و آرزومندانه‌اش در گوش جانم طنين مي‌اندازد، هنوز سوز سخنش به قلبم آتش مي‌زند، هنوز از داغ لاله‌ي رويش مي‌افروزم، هنوز از فراقش چون شمعي مي‌سازم و مي‌سوزم.
اينها بياني بود و حالي بود، مي‌گذشت، اما سوزش باقي است. اثر سخن اگر اين‌ همه نبود، چرا خداوند اعجازش را در قرآن قرار داد؟ اعجاز بنده هم به عنايت خدا، سخن است.
او رفت و شهيد شد، آهنگ پاي مهر آيينش هنوز در توده‌هاي خاك كنار خانه به گوش دل من مي‌رسد. صداي رفتنش را از پيش خود در آن شب هنوز در هر روز و هر شب مي‌نويسم.
آري او رفت و شهيد شد. كاترين هم شهيد شد. هر دو رفته ولي سه كودك، سه دوشيزه‌ي پاكيزه باقي گذاشته كه پس از آنها خانواده‌هاشان آنها را بردند و نگهداري كردند و من مسئوليتي نداشتم. چون كتبا و رسما كاغذي به من نسپرده بود و وصيتش از حرف تجاوز نكرد. چه كنم كه در هر حال از قدرت من بيرون بود!

گويي شمايل آن كودكان معصوم در ايوان جانم به چشم مي‌خورد، در ديده و دل جانم آنها را مي‌يابم، مي‌بينم، دورشان مي‌گردم، با روحشان با خيالشان دل شاد مي‌دارم و دعاشان مي‌كنم و از خدا مي‌خواهم تا فرصتي شود به آنها خدمتي كنم و حق بهمن را نسبت به خود و دين خود را نسبت به او و كودكانش ادا كنم. به اميد آن روز و مهر الله.

اما در آن شب كذايي، در آن هنگام شگرف خدايي، در آن روياي زنده‌ي عشق و بيداري و شب زنده‌داري، قبل از آنكه در هياهوي ظلمت ناپديد شود، در آن شب، يك چيز ديگر هم خواست. گفت: الله‌ده را از نظر ساختماني تمام كن. گفت: مي‌تواني خودت يك طبقه‌ي ديگر از مردم مستضعف مسلمان بياوري. گفت و برآشفت و رفت.

ژاندارم‌ها

بعد از آن واقعه، آن شب ژاندارم‌ها خانه‌ي مرا محاصره كردند. رئيس با ادب مي‌پرسد: 
آقاي حجت كاشاني اينجا تشريف دارند؟ 
نخير رفته است. 
سپس حسن نظري (راننده‌ي من)، از تهران مي‌رسد و به من مي‌گويد: ده تانك لاستيك‌دار در كوه رفته‌اند. چه خبر است؟
چيزي نمي‌گذرد كه مرا دستگير مي‌كنند و به زندان اوين مي‌برند. من پس از بيرون آمدن از زندان و خلاص شدن، مي‌فهمم كه بهمن و كاترين كشته شده‌اند.

والسلام علي من اتبع الهدي
علي اسلامي

پي نوشت ها:
[1]. لازم است به اطلاع عموم محققان، تاريخ‌پژوهان و دست‌اندركاران عرصه‌ي هنر برساند كه استفاده از روايت‌ها، اسناد و مدارك اين رخداد براي ساخت هر برنامه‌اي منوط به اجازه‌ي رسمي بنياد تاريخ پژوهي ايران معاصر بوده و حقوق آن براي اين بنياد محفوظ است.
[2]. سپهبد حجت كاشاني در پي شهادت بهمن، طي مصاحبه‌اي اعلام كرد: «بهمن حجت كاشاني برادرزاده‌ي من در چند سال پيش مبادرت به ‌استعمال مواد مخدر مي‌كرد و فكر مي‌كنم كه تأثير همان مواد مخدر بود كه باعث به وجود آمدن اين حادثه شده باشد... خانواده‌ي حجت كاشاني و عدل به هيچ وجه ‌از كشته شدن كاترين و بهمن ناراحت نيستند، چون آنها سال‌ها پيش، از اين دو خانواده طرد شده بودند و هيچ‌گونه تماسي با هيچ يك از اعضاي اين دو خانواده نداشتند...» كيهان، 4/2/1354.
[3]. بهمن در روز اول ارديبهشت 1354 به دست مأموران رژيم شاه به شهادت رسيد.
[4]. راوي زندگي‌نامه‌ي بهمن، خواهر او مي‌باشد كه بخش‌هايي از زندگي آن شهيد را از دوران كودكي، نوجواني و جواني به صورت مكتوب و مبسوط در دسترس فصلنامه قرار داده است. با سپاس از زحمات او، اميدواريم در كتابي كه پيرامون آن شهيد به رشته‌ي نگارش مي كشيم بتوانيم از نوشته‌ي او بهره‌ي وافر و شايسته بگيريم.
[5]. ازدواج شهيد بهمن با مهوش درخشاني كه به كسالت رواني دچار بود و پزشكان او را از آميزش جنسي و بچه‌داري منع كرده بودند، ادامه‌ نيافت. ثمره‌ي اين ازدواج دو دختر به نام‌هاي آتوسا و آزيتا بود كه شهيد پس از تحول عميق ديني و گرايش به اسلام، آن دو را به ترتيب مريم و معصومه نام نهاد.
[6]. و اذا رأيت الذين يخوضون في اياتنا فاعرض عنهم (انعام: 68).
[7]. و اذ قال ابراهيم لابيه و قومه انني برآء مما تعبدون (زخرف: 26).
[8]. نقطه‌چين از متن اصلي است.
[9]. قال لم حشرتني اعمي و قد كنت بصيرا قال كذلك اتتك اياتنا فنسيتها و كذلك اليوم تنسي (طه: 126 ـ 125)
[10]. بيژن برادر بهمن بود كه با درجه‌ي سرگردي در خدمت شهرباني رژيم شاه قرار گرفت و بنا بر گزارشي به كفر و الحاد كشيده شد.
[11]. در اصل: حلالي.
[12]. نقطه چين از متن اصلي است.
[13]. انبياء : 89.
[14]. مجله‌ي زن روز، 22/2/1351.
[15]. اطلاعات بانوان، 20/2/1351.
[16]. روزنامه‌ي اطلاعات، 11/2/1351.
[17]. من طلبني وجدني و من وجدني...
[18]. استفاده از واژه‌ي «شاه معدوم» نشان مي‌دهد که اين خاطرات بعد از انقلاب اسلامي نوشته شده است.
[19]. منظور کتاب «دائو د چينگ» نوشته‌ي «لائوتزه» يکي از دو حکيم مشهور چين در دوران باستان است.
[20]. پروفسور يحيي عدل، دبير کل حزب مردم پس از استعفاي امير اسداله علم از دبير کلي حزب و يکي از مهره‌هاي نظام شاهنشاهي در دوران پهلوي دوم.
[21]. من تا اين دوران با خانواده‌ام (زن و فرزندانم) در خانه‌ي خويش در پونک زندگي مي‌کردم. 

منبع:

http://fa.wikipedia.org

http://www.shareh.com

 گردآورنده:  

 یوسف ملک میرزایی